قفس!!

"ای شب تاریک،
پنجره رابازکن به روی سپیده
تاکه زپستان صبح ،شیربنوشیم،

ای غم پاییز
بررخ باغ وبهارپنجره بگشا
تاکه زگلبرگ یاس ،جامه بپوشیم !

باکه بگویم؟!
شب همه شب ، جغدشوم ،گوش من آزرد
سینه ام ازغم گرفت درشب تاری
کونفس صبح ؟ تاکه دخترخورشید
رنگ طلایی زندبه بال قناری!

ای نفس صبح ، شام تارمراکشت
بندی چاهی شدم که حبس نفس شد
مرغ اسیرم درسراچه ی دلتنگ
روزوشب من، چومیله های قفس شد!

رهگذرا ،دلوخودبه چاه درانداز
تاکه من ازعمق چاه غم بدرآیم
ازقفس آزادکن ، تاکه به شادی
نغمه ی آزادی بشربسرایم !"

-----‐-----------------------------------------

شادروان مهدی سهیلی

هرروزتان نـــوروز،نوروزتان پیـــــــــروز

ایستاده ام بر بام اسفنـــــــد
با چشمانی خیره به روزهایی که تلخ و شیرین
گذشت و خاطره شـــــد ...
حالا بهــــار در راه است
لبریز از عطر بهـــــــار نارنج
سرشار از شکوه علفزار
با کوله باری از شکوفه های عشق
سبزه های امید و ابرهایی که آبستن باران اند
شاید خدا خواست و این بهــــــــار
درخت آرزوهایمـــــــان جوانه زد ...

فرارسیدن نوروزباستانی ـ یادگارنیـاکان مـا- آغازسـال نو،وبـهـــــــار دل انگیز، برهمه ی هم میهنـــان پاکسرشت ،دوستـــان وایرانیـان نیک اندیش پیشاپیش خجسته وهمایون باد.

شعـــری از:بانوغاده السمــــــان

فریادبی صـــــدا:

من هنوز یك انســـــانم! من زنم!

 اگر به خانه‌ی من آمدی برایم مداد بیاور، مداد سیاه؛ می‌خواهم روی چهره‌ام خط بكشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم، یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یك مدادپاك‌كن بده برای محو لب‌ها؛ نمی‌خواهم كسی به هوای سرخی‌شان، سیاهم كند!

یك بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم؛ شخم بزنم وجودم را، بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یك تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد و بی‌واسطه‌ی روسری كمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می‌خواهم بدوزمش به سق... این‌گونه فریادم بی‌صداتر است!

قیچی یادت نرود، می‌خواهم هر روز اندیشه‌هایم را سانسور كنم! 

پودر رختشویی هم لازم دارم. برای شست‌وشوی مغزی؛ مغزم را كه شستم، پهن كنم روی بند، تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آن‌جایی كه عرب نی انداخت؛ می‌دانی كه؟ باید واقع‌بین بود!

صدا خفه كن هم اگر گیر آوردی بگیر، می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب، برچسب فاحشه می‌زنندم، بغضم را در گلو خفه كنم!

یك كپی از هویتم را هم می‌خواهم برای وقتی كه خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می‌كنند!

تو را به خدا اگر جایی دیدی "حقی" می‌فروختند برایم بخر تا در غذا بریزم. ترجیح  می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم!

و سر آخر اگر پولی برایت ماند برایم یك پلاكارد بخر به شكل گردن‌بند بیاویزم به گردنم و رویش با حروف درشت بنویسم:

 من یك انسانم ،

من هنوز یك انسانم!

من هر روز یك انسانم...

              شعراز: غاده الســـــــمان 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   " بنی آدم اعضای یک پیکـــــرنـــد ـ که درآفرینش زیک گوهـرنــــد"

پ ، ن  ــ  هرکس درباره ی دختران وزنان ستم روادارددودش به چشم همگان خواهدرفت وبراستی که نه تنهابه یکی دونفربلکه به همگان نیز ستم کرده است  ،زنان ازکرات دیگربه روی زمین نیامده اندوناآشنا نیستند،خدازنان رابرای مردان ومردان رابرای زنان آفریده که هیچیکی جداازدیگری نتواندزیست ازاینجاست که شمارزنان ومردان رادرهمه جاودرهمه ی زمانهایکسان ویانزدیک بهم آفریده ، زنان شاهکارآفرینش وگل سرسبدآفرینشند،زنان داناوتواناباپرورش  فرزندان شایستهُُُ، آینده سازان کشوربشمارمیروند،همه ی بزرگان دانش واندیشه ودانشمندان و اندیشمندان هنرمندان وپزشکان و.....نامدارجهان دردامن همین  زنان بزرگ شده اندوازخودزنان نیزبااینکه دردرازای تاریخ  برای رشدوشکوفایی اندیشه زمینه وفضای لازم  دراختیارآنان نبوده  ،بااین حال درمیان آنان اندیشمندان برجسته وبزرگ،وهنرمندان تواناداشته ایم وداریم   .زنان اگرنیکندازمایندواگربدندازمایند،زنان دسته ی جدایی ازمردان نیستندماهمه ازدوران غارنشینی تاکنون (تادوران آپارتمان نشینی )دریکجا(درکره ی زمین )زندگی میکنیم ،درپیش بردن زندگانی دست بهم داده ایم کوششهای مابهرزنانست وکوششهای زنان بهرما،خوشیهای مابیش ازهمه ازرهگذرزن است پس چه جدایی میانه ی ماوآنهاست ؟!چرادرباره ی آنان ستمهای گوناگون روامیداریم ؟!...زنان همگوهرماونیمه ی پیکرماهستند ، همه ی افرادبشردرآفرینش (چه زن وچه مرد) یکسانندونسبت بهم برتری ندارند،برتری هاودوگانگی هاتنهادراندازه ی دانش ودرک آنهاست . زنان کم خردوکوتاه خرد(ناقص العقل )نیستند ،خدا  هم به زنان وهم به مردان به اندازه ی یکسان نیروی خردداده ،زن ومردهردوبرویه ی یکسان  ازنیروی خردواندیشه سازنده برای پیشرفت درزندگی وشناخت بدیهاوخوبیهابرخوردارند بنابراین هرکس زنان راازدیگاه خردواندیشه ناتوان وجدا ازمردان بداند،ویاکم مایه وکم خردشماردویابه آنان ستم روادارد،بدانیدکه خودآن شخص یایک بیمارروانی بداندیش ست که به مداواوروانپزشک نیازدارد،ویااینکه بی دانش وناآگاه ونادان است وکوتاه اندیش ، که بابدست آوردن کمی دانش و راهنمایی هاوبافهمیدن راستی هاازروی خرد ُ،کج اندیشی خودراپیراسته وبازسازی خواهدکرد.

بهشت وجهنــم فروشــی!!

نادانی ،پنـــداربافی وگمـــراهی ،بزرگتـــرین گناه!

درسالهای دور یعنی درقرون وسطا کشيشان عوامفریب،برای رهایی مردم ازجهنم ،گوشه ای ازبهشت را به مردم ساده دل می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت مقدار زیادی پول قسمتي از بهشت رادرعالم پنداربافی از آن خود می کردندتابخیال خودازآتش سوزان جهنم رهایی یابند.
فرد دانايی که از اين نادانی مردم رنج می برد، دست به هر کاری زدنتوانست مردم را از انجام اين کار احمقانه وکودکانه باز دارد تا اين که فکری به ذهنش رسید … 
به کليسا رفت و به کشيش مسئول فروش بهشت گفت:

جناب کشیش ،قيمت کل مساحت جهنم بطوردربست ویکجاچقدر است؟
کشيش تعجب کرد و ...گفت: چی جهنم؟!
مرد دانا گفت: بله جهنم.
کشيش بدون هيچ فکری گفت: 3 سکه.
مرد سراسيمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهيد.
کشيش روي کاغذ پاره ای نوشت: سندفروش جهنم،ومهرکلیسارابرآن زد. 

مرد با خوشحالی آن را گرفت واز کليسا خارج شد.به ميدان شهر رفت و فرياد زد: 
آهااای مـــردم ،من تمام جهنم رو یکجاخريـــدم،اين هم سنــدآن است وازامروزدیگر هيچ کس را به آن راه نمی دهم.! ازترس جهنم ،ديگــرلازم نيست بهشت رابخريـــــد؛ چون من هيچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم همش مال خودمه!برای شماحتی یک مترهم ازجهنم باقی نمانده است !

اين شخص "مارتين لوتر" بود که با اين حرکت ، توانست مردم را از گمراهی رها سازد.

در جهان تنها یک برتری  وجود دارد و آن آگاهی‌ است،
و تنها یک گناه بزرگ و آن نادانی وگمـــــــراهی ست.

رمزپیشرفت وفرهنگ سازنده درمیان ملت ها

آموزش، اولویت اول دولت ژاپن

 دولت ژاپن یک ایستگاه دورافتاده قطار در شمالی ترین نقطه کشور به نام "کامی شیراتاکی" را فقط به خاطر این که یک دختر دبیرستانی از آن استفاده می کند، باز نگه داشته است.

این ایستگاه قرار بود 3 سال پیش بسته شود، اما شرکت راه آهن ژاپن بعد از این که متوجه شد یک دختر دبیرستانی هر صبح و عصر از آن برای رفت و آمد به مدرسه استفاده می کند، از تصمیم خود منصرف شد و ایستگاه تا ماه مارس امسال که دختر فارغ التحصیل می شود، باز می ماند.
این ایستگاه در بین دو شهر قرار دارد و قطار فقط 8 صبح و 4بعد از ظهر یک بار در آن توقف می کند. زمان توقف قطار بر اساس برنامه رفت و برگشت این دختر دبیرستانی تنظیم شده است.
و این چنین است که دولت ژاپن مورد تکریم ملتش می باشد، چرا که آموزش، اولویت اول دولت می باشد و مسئولین حاضرند برای حفظ منافع حتی یک دانش آموز متحمل هزینه های سنگین شوند.
در صفحه فیسبوک یک شهروند ژاپنی چنین نوشته است:

من حاضرم در راه کشورم وچنین دولتی جانم را فدا کنم ،

  چون درکشورم هیچ کس به حال خود رها نمی شود "

جشن ملی شب یلدا

 فرارسیدن جشن ملی شب یلـــــــدا،یادگارنیاکان پاک اندیش ما،

پیشاپیش برهمه ی هم میهنــــــان ارجمندخجسته وهمایون باد.

 

نیایش ویژه ی شب یلـــــــدا (بعدازنیت ،دستکم یکبــــاربخوانید)

 

به ما هم اعتنا کن لااقل! 

یا رب، از بالا به ما هم اعتنــــــــا کن لااقل!

بخت ما را هم از آن بالا صــــــــدا کن لااقل!

نصف کشورهای دنیایِ تو از ما بهترنــــد؛
وضع ما را نصف آن ها باصفــــا کن لااقل!

دیشِ عرش کبریایی گیر کرده سمت غرب؛
چند روزی رویِ دیشت را به ما کن لااقل!

در اتوبانِ جهان پت پت کنیم عین پرایــــد؛
بنز نه، ما را شبیه پرشیــــــــا کن لااقل!

به اروپا این همه حال اساسی می دهی؛
یک کم از آن حال هم بر ما عطا کن لااقل!

هرچه نعمت بود دادی به "یو اس آ"ی خبیث؛
پنج شش درصد از آن را سهم ما کن لااقل!

وضع ما را که تمام هفته مثل گامبیاست،
هفته ای یک روز چون آنتالیـــــــا کن لااقل!

کشور ما را که در "تاریخ" سوتی داده است،
جابه جا در نقشه ی "جغرافیـــــا" کن لااقل!

مرز ایران را جـــدا کن از عراق و روسیه،
مدتی همسایه ایتالیـــــــــــــا کن لااقل!

رتبه ی ما را که در دنیــــــا از آخر سومیم
از همان آخر، ششم در آسیـــا کن لااقل!

وقتی اینجا بین ما قانون جنگل حاکم است،
وضع ما را سوژه ی راز بقــــــــا کن لااقل!

هر که آمد یک گره وا کرد؛ ده تا بست روش؛
آن گـــــــره های درشتش را تو وا کن لااقل!

این عصایی که تو دادی نیل را نشکافت خوب؛
محض خنـــــــــده گاه آن را اژدها کن لااقل!

"شروین سلیمانی"

رشته ی گربه شناسی !!

 Related image

ریشه ی برخی ازباورهـــــا

درگذشته های دور،در معبدی گربه ای زندگی می کرد که هنگام عبادت راهب ها، مزاحم عبادت وتمرکز آن ها می شد.

بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه وعبادت فرامی رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد.

این روال سال ها ادامه پیدا کرد و رفته رفته یکی از اصول کار آن مذهب شد.

سال ها بعد استاد بزرگ درگذشت ، گربه هم مرد.

راهبان آن معبد گربه ی دیگری خریدند و به معبد آوردند تا هنگام عبادت به درخت ببندند تا اصول عبادت را درست به جا آورده باشند.

سال ها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباره ی :اهمیت بستن گربه درهنگام عبادت! وبه مرورزمان باپنداربافی های بیجا،مقالات گوناگون وکتابهای بیشتری دراین باره پدیدآمدتاآنجاکه عده ای در رشته ی گربه شناسی ،باگرایش تفسیر آداب ورسوم واصول بستن گربه به هنگام عبادات روزانه به درجات عالی رسیدند، این بزرگان ،درهمین راستابه پژوهش ، تدریس وسخنرانی پرداخته و شاگردان ممتازوبرجسته ای نیزبرای خدمت درمعابدتربیت کردند!!

*******************
پ،ن :بسیاری از باورهای ما این گونه به اصل و قانون تبدیل می شوند.

شایسته است که باهمه ی توان وباهروسیله ممکن بیاری هم میهنان گرامی زلزله زده درغرب کشوربشتابیم.

 زخم از راه رسید و دل آبان لرزید

شهر با بغض فرو ریخت...خیابان لرزید
 
آسمان غرق تماشای زمین بود که دید
باز ازغصه و اندوه فراوان لرزید
 
مادری خیره به آیینه ی تکراری درد
کودکی با سر افتاده به دامان لرزید
 
مرگ چون سایه به همراه غم مردم بود
پلکها بسته و در حسرت باران لرزید
 
برد با خود همه خاطره ها را در خاک
بغض با خاطره ای بی سرو سامان لرزید
 
کوچه پر بود از آوار همه رویاها
شهر از آن همه رویای پریشان لرزید
 
زخم سرریز شد از عمق زمین بر جانش
زیر این بار گران شانه  ایران لرزید
 
 "محبوبه راه پیما "

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فــــرارکن !!!

نگذار عقايدش را به تو تحميل كند! 

  ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﺁﻟﻔﺮﺩ ﻫﯿﭽﮑﺎﮎ اﺳﺘﺎﺩ ﺑﺰﺭﮒ داستان های پرازترس ودلهره وفیلمهای وحشتناک پلیسی ﺳﯿﻨﻤﺎ که در ترساندن مردم با فیلم هایش درنزدهمگان شناخته شده وپرآوازه ست، ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩﻫﺎﯼ ﺳﻮﺋﯿﺲ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: 

اﯾﻦﺗﺮﺳﻨﺎﮎ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻨﻈﺮﻩ ﺍی است ﮐﻪ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ.
 ﺍﻣﺘﺪﺍﺩ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺍﻭ، ﮐﺸﯿﺸﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﺷﺎﻧﻪ ی ﭘﺴﺮﮎ ﺧﺮﺩﺳﺎﻟﯽ گذاشته ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻭ گفتگو ﻣﯽ ﮐﺮﺩ.
ﻫﯿﭽﮑﺎﮎ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺧﻢ ﺷﺪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: 

ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻦ ﭘﺴﺮﺟﺎﻥ! 
نگذار عقايدش را به تو تحميل كند! ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺪﻩ؛ فرار کن!!!

بهـــای سنگین دانایی!!

 

میگویند:دزدی مرتبا به دهكده اي مي زدودارایی های مردم رامی دزدید، ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎﯼ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ، ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ، ﯾﮑﯽ گفت : 

شایدﺩﺯﺩ،ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ، 

ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: نه خیر،بگمانمﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﺵ ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ. 

ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ می کرﺩ. 

ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ: ﮐﻪ آهای ﻣﺮﺩﻡ؛ ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩ ﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ! 

ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩند ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻪﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ! 

ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ فردداناوﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ.
ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮐﺴﯽ ﺁﻥ دیوانه ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ. ﻭقتی ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ می ﺷﺪﻧﺪ، ﮐﺪﺧﺪﺍ می گفت: ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ! 

ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ، ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، ﻓﺮسنگ ها ﻓﺎﺻﻠﻪﺩﺍﺷﺖ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﻮﺷﺖ آن دیوانه !! می ترﺳﯿﺪﻧﺪ. 

ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ، ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ،پاداش وجایزه  ﺩﺍﺷﺖ.


"سيمين بهبهاني"

گردشگــــری وجاهای دیدنی تهــــران

کاخ سعـــــدآباد ـ تهــــــران

مجموعه ی فرهنگی-تاریخی سعد آباد، با داشتن 18 کاخ بزرگ و کوچک متعلق به دوره های قاجار و پهلوی، یکی از بزرگ ترین و مهم ترین مجموعه موزه های ایران و تهران است که بازدید از آن در ایام نوروز می تواند خاطره انگیز باشد. 
 
وقتی از میدان تجریش دور می شوی، به آسانی  می توانی صدای بارش باران بهاری را بشنوی. دیگر از بوق های پی در پی خودروها و ازدحام جمعیت شتابان به هر سو خبری نیست؛ هر چه هست آرامش و سکوتی است که تنها با آوای پرندگان یا وزش نسیمی که شاخه و برگ های چناران را به لرزش در می آورد، شکسته می شود. به دور دست ها که نظر می اندازی تابلویی سبز نمایان است که مجموعه ی فرهنگی- تاریخی سعد آباد را نشان می دهد. . 
سردر ورودی کاخ سعدآباد با آجرهای نخودی رنگ و شیروانی سبز رنگ، نشان از قدمت دور و دراز آن دارد. درست چند قدم مانده به در ورودی، سمت راست باجه ی فروش بلیت با تابلوی بزرگ هزینه ی هر بخش جهت بازدید از کاخ موزه ها به پیشواز می آید. 
 
وقتی سربالایی سعد آباد را به مقصد رسیدن به کاخ سبز پیاده طی می کنی، در میانه ی راه چند تابلو راهنما به چشم می خورد که موزه های مختلف را به بازدیدکنندگان معروفی می کند؛ موزه هایی که پیش از این، کاخ های اختصاصی فرزندان محمدرضا شاه بوده اند. 
 
این مکان امروزه با مجموعه ی 18 کاخ بزرگ و کوچک از دوره های قاجار و پهلوی، یکی از بزرگ ترین و مهم ترین مجموعه موزه های ایران است. مجموعه ی کاخ های سعدآباد عبارتند از: کاخ «شهوند» (کاخ موزه ی سبز فعلی)، کاخ سفید (کاخ موزه ی ملت)، کاخ اختصاصی (موزه ی تاریخ طبیعی پیشین که در اکنون در اختیار نهاد ریاست جمهوری است)، دفتر وزیر دربار شاهنشاهی یا کاخ سیاه (موزه ی هنرهای زیبا)، کاخ «شمس پهلوی» (موزه ی مردم شناسی)، کاخ «اشرف پهلوی» (موزه ی ظروف پیشین)، کاخ «ملکه ی مادر» (ساختمان جمهور)، کاخ «احمدرضا» (در اختیار نهاد ریاست جمهوری)، کاخ «بهمن پهلوی» پسر «غلامرضا پهلوی» (مرکز آموزش)، کاخ «شهرام» پسر اشرف پهلوی (موزه ی نظامی)، کاخ «فریده دیبا» (در اختیار نهاد ریاست جمهوری)، ساختمان محل سکونت «عصمت دولتشاهی» همسر «رضاشاه پهلوی» (موزه ی فرشچیان) کاخ های قدیم و جدید رضا پهلوی (موزه ی بهزاد و دفینه)، کاخ «فرحناز» و «علیرضا» فرزندان محمدرضا شاه پهلوی (موزه ی خط و کتابت میرعماد)، کاخ «لیلا» دختر محمدرضا شاه (موزه آبکار) و دفتر رییس تشریفات کاخ (موزه آب). 
 علاوه بر کاخ های یادشده و چندین ساختمان قدیمی دیگر، تاسیسات و امکانات دیگری همچون سالن های مرغداری و گاوداری، گلخانه ها، استخرها، چشمه سارها، زمین های تنیس و سالن بولینگ، سینما و آمفی تئاتر روباز در این مجموعه ی110 هکتاری وجود دارد. 

مجموعه سعدآباد، چهار دوره تاریخی قاجاریه، پهلوی اول و پهلوی دوم و پس از انقلاب ایران را سپری کرده است. پس از پیروزی انقلاب ۵۷ این مجموعه به شکل موزه درآمد ولیکن کاخ فعلی ریاست جمهوری در جوار این مجموعه قرار دارد. از کاخ ملکه مادر نیز که متعلق به ارگان ریاست جمهوری است برای پذیرایی از مهمانان خارجی استفاده می‌شود.

در دوره پهلوی هجده کاخ کوچک و بزرگ در سعدآباد ساخته شد که هر یک  زیبایی ،هنر و ذوق معماری ایرانی را به نمایش می گذارند. تمامی این مجموعه پس از انقلاب اسلامی تبدیل به موزه شد. برخی از عمارت ها به شکل کاخ موزه، همان طور که بود مانند کاخ ملت و کاخ سبز به نمایش گذاشته شده است و برخی دیگر با توجه به ویژگی بنا، تبدیل به موزه شدند.

 این مجموعه همچنین دارای 12 قنات که هریک دارای عنوانی خاص است و هشت ورودیه برای عبور و مرور شاه و دربار در این مجموعه پیش بینی  شده بود. این کاخ در میدان دربند تهران واقع شده است .

 

 

 

ادامه نوشته

نوروز پیام آور مهـــر است ،نوروزتان پیـــــروز!

 

دراین روزهای جشن ملی نوروز،بهترین کاراین است کهنخست همه باهم ،

به یاری نیازمنــــــــدان وفرومانــــــدگان بشتابیم !

  " بازهفت سین وسرور

                                       ماهی وتنگ بلـــــــــــور

سکه وسبـــــــــزه وآب

                                       نرگس وجام شـــــــراب

بازهم شــادی عیــــــد

                                       آرزوهای سپیـــــــــــــد

بازلیـلای بهـــــــــــــــار

                                        بازمجنونی بیــــــــــــد

بازهم رنگین کمــــــــان

                                        بازباران بهــــــــــــــار

بازگل مست غــــــــــــرور

                                       بازبلبــــــــــــــــل نغمه خـوان...

دوباره معجزه ی آب وآفتــــــــــاب وزمین

       شکــوه جادوی رنگین کمــــــان فروردین

                شکوفه وچمن ونور،ورنگ وعطروســـرود

                           سپاس وبوسه ولبخنـدوشادباش ودرود

                                    دوباره چهــره ی نوروزوشادمانی عیـــــد

                                                                  دوباره عشق وامیـــــــــد

                                                                   دوباره چشم ودل ماوچهره های بهـــــار "...

باردیگرهوای شاداب به عشرتگاه باغ و لاله زار ها راه میگشاید و گلهای سرخ و زرد و نیلوفری را که در سبزه زار ها می رویند نوازش میدهد، باز نسیم دلنشین گیسوان مشک بوی بته های گلاب را با آهنگ موزون تکان میدهد تا با لالهء خوش عذار و نرگس و ریحان و گل های دشتی همزمان جوانه زنند و ترانه ی عشق را به گوش دلدادگان  برسانند و باز گرمای ملایم و فرحبخش روز های آفتابی بهار در باغ و راغ و کشتزار ها به سبزه و گلها و درختان بشارت میدهد تا از خواب سنگین زمستان بیدار شوند و روح تازه بخود گیرند و آنگاه این نوای جانبخش را ساز بدارند :

  دی شد و بهمـــن گذشت فصل بهاران رسیــد
  جلوهء گلشن به باغ ،همچو نگاران رسیــــــــد

همگان خندان و شتابان !به پیشواز بهــــار میروند تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارندسال نومي شود.زمين نفسي دوباره مي كشد.برگ ها به رنگ در مي آيند و گل ها لبخند مي زنند و پرنده هاي زیبا به آشیانه برمي گردند !

صدای پای بهـــــــار می آیـــد!

Related image

 جشن ملی نوروز

نوروز یکی از کهن‌ترین جشن‌های به جا مانده از دوران باستان است که اکنون در مناطق گوناگون ایران و کشورهای فارسی زبان آغاز فصل بهار را جشن می گیرند.
این جشن بزرگ  با شور و شوقی وصف ناپذیر همراه با جنب و جوش فراوان در میان ملتهای فارسی زبان وآذری زبان  در اولین روز بهار آغاز می‌شود.
افسانه‌های بسیاری برچگونگی پیدایی این جشن وجود داردبنابه گفته های  تاریخی، جشن نوروز پیش از زمان فرمانروایی  پادشاهی هخامنشی بوجود آمده و در ایران همراه با آیین‌های ویژه برگزار می‌شده و همچنان نیزبا کمی دگرگونی  برگزار می‌شود.

*خانه تکانی

 براساس این آئین، ایرانیان باستان، با آمدن بهار، تمام خانه خود را برای پاکیزگی  زیرورو کرده وحتی گاهی خانه‌ها را رنگ آمیزی می‌کردند و یا دست کم همان اتاقی که هفت سین را درآن می‌چیدند ، سفید می‌کردند.

 مردمان آن روزگار، وسایل کهنه را به دورمی ریختند و اسبابی نو جایگزین اش می‌نمودند.

شکستن کوزه را که جایگاه آلودگی‌ها و اندوه‌های یک ساله بود لازم می دانستند.
ظرف‌های مسین را به رویگران می‌سپردند، نقره‌ها را جلا می‌دادند، گوشه و کنار خانه را از گرد و غبار پاک می‌کردند، فرش و گلیم‌ها را از تیرگی های یک ساله می‌زدودند.
این آئین همچنان درمیان ایرانیان مرسوم است و همه ساله از سوی مردم اجرا می شود.

 *سبــــــزکردن سبــــــزه

ایرانیان باستان، از چند روز به عید مانده سبزه سبز می‌کردند.

آنان دانه‌های گندم ، جو ، برنج ، لوبیا ، عدس ، ارزن ، نخود ، کنجد ، باقلا ،  ، ذرت ،ماش و...را به شماره هفت- نماد هفت امشاسپند؟! - یا دوازده شماره مقدس برج‌ها ؟! در ستون‌هایی از خشت خام سبز کرده و بالیدن هریک از این دانه‌ها را به فال نیک می‌گرفتند و بر آن بودند که آن دانه در سال نو موجب برکت و باروری خواهد بود.

 خانواده‌ها بطور معمول سه نوع ازدانه های  گندم و جو و ارزن به نماد هومت (= اندیشه نیک) ، هوخت (= گفتار نیک) و هوورشت (کردار نیک) سبز می‌کردند و فروهر نیاکان را موجب بالندگی و رشد آنها می‌دانستند.

 * چراغانی نوروزی

چراغانی نوروزی از دیگر سنت‌های قدیمی ایرانیان باستان است.درآن روزگار، اقوام آریایی به هنگام فرا رسیدن نوروز بر در و بام خانه ها و بلندی دژها مشعل روشن کرده ،آتش افروخته و یا آنکه چراغی روشن بر در خانه‌ها آویزان می‌کردند.

 * حاجی فیــــــــــــروز

آمدن حاجی فیروز یا آتش افروز درروزهای پایانی سال وهمزمان با آغازسال نوخورشیدی  از بازمانده‌های آئین ایرانیان باستان است که نشان از شادمانی  نوروز دارد.دراین ایام افرادی با صورت‌های سیاه  درکوچه و بازار به آمد و رفت می‌پرداختند

Image result for ‫حاجی فیروزه سالی یک روزه‬‎

 

 Image result for ‫عکس حاجی فیروز‬‎

نوروز خوانان و یا حاجی فیروزها، جوانانی هستند که به زبان فارسی ترانه نوروز می‌خوانند و از آمدن نوروز خبر می‌دهند و مژدگانی دریافت می‌کنند.آنان چنین می‌خواندند: باد بهاران آمده ، نوروز سلطان آمده، مژده دهید ای دوستان، این سال نو باز آمده.در روستاها و شهرهای مازندران و اردبیل نیز ازنیمه ماه اسفند، گروه‌های نوروزی خوان راه می‌افتند و در کوچه و خیابان‌ها نوروزیه می‌خوانند.این رسوم ، همچنان  درآئین نوروز امروزه دیده می‌شود.

* چارشنبه سوری

 یکی از جشن‌های آتش که در ایران باستان برای پیش درآمد یا پیش‌باز نوروز  برگزار می‌شده و آمیزه‌ای از چند آیین گوناگون است، جشن سوری بوده‌است. سوری به یک معنی سرخی است و اشاره به سرخی آتشی است که در این روز می‌افروخته‌اند. در تاریخ بخارا آمده‌است: «چون امیر سدید منصوربن نوح به  ملک نشست، هنوز سال تمام نشده بود که در شب سوری چنان‌که عادت قدیم است آتشی عظیم افروختند.» این آتش را در شب سوری که هم‌زمان با روزهای «بهیژک» یا «پنچهٔ دزدیده» بود برای گریزاندن سرما و فراخوانی گرما، آن هم بیشتر بر روی بامها می‌افروختند که هم شگون داشته و هم به باور پیشینیان، تنورهٔ آتش و دود بر بامها، فروهر درگذشتگان را به خانه‌های خود رهنمون می‌کرده‌است.

  * شیرینی‌های نوروزی

در بسیاری از نقاط ایران با فرارسیدن نوروز نان و شیرینی پیش از نوروز می درخانه هادرست میکردند و در شب عید در سفره‌ها می‌گذاردند، آنان این کار را برای خوشامدگویی از ارواح نیاکان انجام می‌دادند.

امروزه با گسترش زندگی شهر نشینی، پختن شیرینی خانگی برای مراسم عید نوروز در شهرها زیاد مرسوم نیست و مردم برای پذیرایی از مهمانان نوروزی خود شیرینی و آجیل تهیه می‌کنند، البته پختن شیرینی عید نوروز و نیز آماده نمودن تخم مرغ‌های رنگی در روستاهای کشور همچنان مرسوم است .

*سفره هفت سین

از کهن ترین  و گیراترین پیک نوروزی می‌توان به سفره هفت سین اشاره کرد.
ایرانیان با فراهم نمودن هفت سین به شماره هفت امشاسپند یا دوازده شماره مقدس برج‌ها ، هفت نوع خوردنی  را در سفره‌ای در خانه‌های خود برای  شکوفایی روز نخست بهار فراهم می‌آورند.

 Image result for ‫سفره هفت سین‬‎

دراین سفره چیزهای از قبیل آب و سبزه نماد (روشنایی و افزونی) آتشدان نماد (پایداری نوروگرما) که بعدها به شمع و چراغ مبدل شد شیر نماد(نوزایی و رستاخیز و تولد دوباره)،
تخم مرغ نماد (نژاد و نطفه) ، آیینه نماد (شفافیت و صفا) گذاشته می‌شد.

 همچنین سنجد نماد (دلدادگی و زایش وباروری)، سیب نماد (رازوارگی عشق) انار نماد (تقدس) سکه تازه ضرب نماد (برکت و دارندگی) ماهی نماد (ماه سپری شده اسفند) نارنج نماد (گوی زمین)گل بید مشک گل ویژه ی اسفند نماد ( امشاسپند سپندارمز) 

گلاب که بازمانده رسم آبریزان یا آبپاشان است و نان پخته شده ازهفت حبوب ، خرما ، پنیر، شکر، شاخه‌هایی ازدرخت مقدس انار، بید، زیتون، انجیردردسته های سه،هفت یا دوازده تایی) و کتاب مقدس از دیگر مواردی بود که درسفره هفت سین گذارده می‌شد.اکنون ایرانیان از رسوم برجای مانده آن دوران، به هفت سین برگرفته از سیر ، سرکه، سماق، سنجد، سمنو و سبزه و سیب و گل‌های خوشبو از قبیل سنبل و سوسن بسنده می‌کنند.

  

"یک چمن گل ،یک نیستان ناله ،یک خمخانه می !!( بخش سوم )

 پریشــــــان ، شاعـــرآزاده ،دلسوخته ، پریشـــــان وگمنـــــــام  ـــ     (بخش سوم )

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درشب دوشین، نشسته بودم وحیـــــران        سخت سرافکنده ،چون بنفشه به دامـان

دیده پرازخون دل ، چه دل ؟ دل  عاشق      سینه پرازداغ غم ، چه غم ؟ غم هجران

گاه تشکی ،زمکروحیله ی گــــــــردون       گاه تظــــلم، زجـــــــوروفتنه ی دوران

جای شرابم ، سرشک سرخ به ســــاغر       جای گلم  ، دل هزارپاره به دامــــــــان

حجره ی تارم چوجعـــــدزلف زلیخــــا         منزل تنگم چوچاه یوسف کنعـــــــــان

ناگهم آمــــد بــرون زپـــــــرده ی معنی        دختـــــری ازدختران طبع سخنــــــدان

معجــروروپوش وی زفکــرت ودانش          یاره وخلخـــال وی زحکمت وعرفــان

وه چه نگاری به خــــــوی آتش دوزخ         وه چه نگاری به روی جنت ورضـوان

شاهدوشیرین زبان وچاپک وخوشخوی         دلبرنازک مزاج وشوخ وغزلخــــــوان

وه چه نگاری به حسن حــــوری ثانی         وه چه نگاری به نازمنظـــــرایــــــــران

                                                               بخشی ازقصیده ی ص 90کلیات

اشعاردلنشین پریشــــان :

اشعاردلنشین  پریشان (عباسخان افشارناموربه پریشان ) شناسنامه ی روح حساس ونمایانگر آگاهی گسترده  ازدانش های گوناگون وتوانمندی این سخن سنج داناوتواناست  ، نمایش دهنده ی اندیشه ی بلندبالا،اندیشه ی پالایش یافته و بلندپروازاوست ،بکاربردن ترکیبات وصنایع فنون ادبی ناب وفاخرهمراه بااحساسات بسیارگیراوبکاربردن واژه هاوجمله های خوش آهنگ ،خوشنما،دلنشین ودلپسندکه همه ازتوانمندی شگفت انگیزوقلم سحرآمیزوازطبع  سرشاروی سرچشمه میگیردبه آثارماندگار، وستودنی پریشان ویژگی وزیبایی چشمگیری بخشیده است زندگی سراسرپرازناملایمات نابسامانی وسختی هاورخدادهای غم انگیزدوران زندگانی وی باشناسه ای که این ادیب سخنوربعنوان  "پریشــــان " برای خودبرگزیده همخوانی وهماهنگی کامل دارد.

پریشــان شاعری ست خوش گفتاروشیرین سخن ،دلباخته ی دلسوخته ،وارسته وآزاده ، ادیب وسخندان وسخن سنج ،ادیبی دراوج تهیدستی بی نیازبه دیگران ،شاعری که همواره باآزادگی وگردنفرازی کامل زیست ،کسی رابیجاستایش ویانکوهش نکردوبرای دریافت صله ی شاعری (هدایا)دربرابرکسی سرفروتنی فرودنیاورد .

زندگانی وزندگی نامه ی غم انگیزپرازنابسامانی وپریشانی پایان ناپذیرش درلابلای سروده های دلنشین وی آشکارابخوبی دیده میشودکه باسخنان دلنشین وشراره های آتشین همراه است ،این سخنان دلرباوهوشرباکه ازدل برخاسته بردلهامی نشیندوآتشکده ی پاکدلان ،و صاحبدلان رابه آتش می کشد،پریشان درلابلای اشعارخودسخنانی آتشین وجانگدازی برزبان آورده که حتی ازناله وفریاد"مسعودسعدسلمان هم که درزندان نای سروده "غم انگیزتروجانسوزتراست.

آثارپریشــــــان:

1ـ دیوان کامل  :(510صفحه  )شامل قصاید،غزلیات ،قطعات ،ترکیب بند،ترجیع بند، مسمط ،مثنوی ،مستزاد،ورباعیات اوست ،افزون بردیوان  300بیت نیز بنام  فراقنامه وشماری هم اشعارآیینی واشعاری به زبان آذری  دارد

 این آثارگرانبها باتلاش گسترده وهمت آقای احسان ا...جهانشاهی گردآوری تصحیح ، وبه چاپ رسیده است  ،تحقیق دراحوال وآثارپریشان نخست  موضوع پایان نامه نامبرده درمقطع کارشناسی ارشدزبان وادبیات فارسی دردانشگاه آزادزنجان بوده است ،سپس بخاطردلبستگی به آثاراین شاعرتوانامدت شش سال دیگربه جستجوی نسخه های باقیمانده درمیان بزرگان ایل افشاروبستگان دورونزدیک پریشان پرداخته ودرادامه این جستجوهاکه درشهرهای گوناگون انجام میگرفت خوشبختانه به نسخه های گوناگون وسرانجام  به نسخه ای منحصربفرد ازاین شاعردست یافته است  .

شبی درخواب می دیدم ،نهان شدآفتاب ازمن       سحرآن ماهرخ بنهفت رخ زیرنقاب ازمن

به یک جام شراب امشب هزاران داستان دارم     نگیردساقی مجلس اگرجام شــــراب ازمن

مراواعظ مترسان باحساب حشــر،می دانم         خداباآن خداوندی ،نمی خواهدحساب ازمن

توراباکارزشت من ،چه کارای ناصح گمره      که من دانم ،خداداند،سوال ازوی ،جواب ازمن

                                                                                       

معماوچیستان هم دردیوان پریشان دیده میشودازجمله :  

آن چه مرغی ست که بی چنگل ومنقاربود ؟       آشیانش همگی دربغل یاربــــــــــود

زده یک نیزه ویک تیرقضـــــــا بردل او          جگرش گشته دوصدپاره وافگاربود

عجب آنست که هرگزنخـــورددانه وآب            روزوشب درهوس نغمه به تکراربود

گاه گاهی که شودخسته وخوابش گیـــرد            میخ برسینه بکوبندش وبیــــــداربود

...................................                                 

چیست آن دلـــبرکوتاه قدعشاق پسنــــــد؟        شوهرش کرده به یک پای معلق دربنــــد

شش رحم داردودرهررحمش  فرزنـــدی       کس شنیده ست زنی شش رحم وشش فرزند

کمرش بشکندازعشوه گری وقت جماع          باربرداردوآیـــــدبه شکستش پیـــــــــوند

عجب آن است که باآن تن رنجوروضعیف     وقت زادن بودآوازوی ازرعـــــد بلـــــند

عارفانی که معمای مراحل ســــــــــازند         یارب ازناله ی وی هیچ نیابند گــــــزند

 2 ـ جهانشاهنامه رادرقالب مثنوی وبروزن شاهنامه ی فردوسی سروده وموضوع آن داستان واقعی کشته شدن همسرجهانشاهخان (رییس ایل افشار)بنام امـیــربانو به دست خوداوست وبدنبال آن جنگ احتشام الدوله (حاکم زنجان )باجهانشاهخان است که به شکست احتشام الدوله می انجامد.پریشان این اثرحماسی رادرسن 26سالگی ودر465بیت سروده است.(...حاکمان انتصابی دولت مرکزی درزنجان باجهانشاهخان رییس ایل افشارخمسه هرکدام بنوعی مشکل داشتندوسعی میکردندرابطه ی وی راباحکومت مرکزی تیره کنندبه همین شوندنقشه بکارمی بنددکه منجربه کشته شدن امیربانومیشودنامه ای مینویسندمبنی براینکه امیربانوهمسرجهانشاه خان بانوکردرب خانه اش بنام "بابا" ارتباط عاشقانه داردهنگامی که جهانشاهخان ازتهران عازم شهرک کرسف بودنامه ای روی پارچه ی پهن شده  دروسط راه پیدامیکند به گمان اینکه شکواییه است به یکی ازهمراهان دستورمیدهد که نامه رابخواندسرانجام ازموضوع نامه باخبرمیشود.جهانشاهخان سراپاپرازخشم ازراه به خانه  می رسدمی بیندکه امیربانوبه همراه چندتن ازخدمه منزل بادردست داشتن آینه واسپنددودکرده به پیشوازآمده است ،اماجهانشاهخان بیدرنگ امیربانورابه گلوله می بندوسپس باباراهم میکشد.بستگان امیربانوکه ازخوانین ایل افشاربودندبه نزداحتشام الدوله حاکم زنجان می روندوشکواییه ای به ناصرالدین شاه می نویسند،ناصرالدین شاه فرمان عزل ودستگیری جهانشاهخان راصادرواجرای آن رابه حاکم زنجان محول میکند.درجنگی که  درمیان امیروحاکم  رخ میدهداحتشام الدوله  شکست سختی میخورد. پریشان همین داستان واقعی رابه نظم کشیده است همین موضوع یعنی به نظم کشیدن داستان کشته شدن امیربانوموجب تیرگی روابط پریشان  باجهانشاهخان گردیدازهمین زمان پریشانی وسرگردانی وی آغازمیشود درهمین راستامیگوید: (کس ازشاعران جزتوزین قافله  ــ  که خورده ست سیلی به جای صله )

 گوشه هایی ازابیات آغازین جهانشاهنامه :

هزاران ستــایش به یـــــزدان پاک        که زد نقش ایجـــــادبرآب وخاک

حکیمی که بی رنگ ودست وقـلـم        برآمیخت رنگ دوعالـــــم به هم

به هرجاروی بزم احســان اوست         به هرجاخوری منت خوان اوست

بودرمزی ازصنع اوماه ومهــــــر        زمین وزمان وهـــواوسپهـــــــــر

درودی که افزون زادراک ماست        به پیغمبــروآل پاکش ســــــزاست

هنگام آغازداستان جهانشاهنامه ،پریشان بافروتنی کم نظیر ازفردوسی  اجازت می طلبدوخطاب به فردوسی میگوید:

الاای صبـــا قاصـــــــــداهل راز       بروپیش استـــــاد شهنـــامه ســاز

زمین بوس وبعــــدازطریق ادب        ازاوبر" پریشـــان "اجازت طلب

بگو: گردهی رخصت ای نیک نام     به بحـــــرتقرب نهم چنــــــد،گام

تواسـتـــــادوماجمله شاگـــــــــردتو     توگل ، ماکم ازخـــار،درگـرد تو

بودپربهــــــاگردرشاهــــــــــــوار       شبه نــــیز،گاهی برآیــــد به کار

شهان رااگرشاهنــامه خوش است      جهان راجهانشاهنامه خوش است

درباره ی کشته شدن امیربانومیگویــــد:

چوبگشاد برخواند  مکتـــوب را           به دل ریخت صدشعله آشـــــوب را

.............................                 ..................................

براندنــــــد یکباره مرکب زجـــای         رسیدنــــــد، تاباب دولت ســــــــرای 

زاسب اـــندرآمدبه صدبغض وکین         روان شـــــــــــــــدبه خلوتگه نازنین 

به محبوب خودناســزاگفت چــــند         بسی لابه کردش نشـــــدسودمنـــــــــد

تفنگ ستمکــارگی راست کــــــرد        چه گویم ،دلش آنچه می خواست کرد

دراول چویک تیـــرخالی نمــــــود        توگویی زلیلی ،رگ خون گشــــــــود

به جویی زخون ،سرورابرنشانـــد        ابرصفحه ی نقــــره ، مرجان فشـــاند

دگرظلم بی حـــدواندازه کـــــــــرد        به زخم دگــــــر، زخم راتازه کـــــرد

چوکبک دری گشت بــرخون تپان         بِرَست ازسمن ،لاله ی ارغــــــــــوان 

به خون غرقه شدزلف پرپیچ وتاب         چویک دسته سنبل ، که افتـــــدبرآب 

غزالی به خون غرق وآغشته شـــد        بت نازنین ، بی گنه کشته شــــــــــــد

درگذشت دراوج تهیدستی وپریشانی

پریشــــان پس ازفوت همسرش  ازروستایی بنام  عینجیک (ازتوابع  خدابنده ی زنجان )همسری برگزیدودرآن روستاماندگارشد ، سرانجام دراوج نابسامانی وتهیدستی وپریشانی درسن 65 سالگی درهمان روستا چشم ازجهان فروبست .

.........................................................................................................

 سرچشمه :کلیات اشعارپریشان (دیوان ومتن کامل جهانشاهنامه براساس نسخه منحصـــــربفـــرد/آثارعباسخان افشار،بامقدمه وتصحیح وتعلیقات احسان ا...جهانشاهی ،انتشارات نیکان کتاب زنجان ،چاپ اول بهار 1393خورشیدی .)

 

"یک چمن گل ،یک نیستان ناله ،یک خمخانه می !!(بخش دوم)

پریشـــان،شاعری آزاده ،دلسوخته ،پریشــان وگمنــام (بخش دوم )

 

منــم که جوهــرذات مـــرابه دانش وعلم      

سرشته حضرت روح القــــدس به روزازل 

به بحرطبع گهرخیزمن ،نهـــــاده خـــدای 

به فکربکر،هـــــزاران سفینه هـــای غزل 

"بخشی ازقصیده 21گلیات پریشان"

.................................

عقایــــدواخلاق پریشان :عباسخان افشــارناموربه "پریشان" شاعری معتقدبه قضاوقدراست ،نابسامانی هاوتنگدستی راخواسته ومشیت الهی می داند،دراوج گرفتاری وتنگدستی خداراسپاسگزاراست:

 حرفی به غیرشکرخداوندلایزال     آن حرف زهربادکه آیدبه کام ما

،ازدیگرویژگی های وی بی نیازی ست بااینکه درگرداب بیچیزی وتهیدستی شناوراست امادست نیازبه سوی هرکس وناکس درازنمیکردبی نیازی وگردنفرازی این خانزاده ی ادیب درخورستایش است :

 من اعتنابه خلق دوعالم نمی کنــــــم 

پشت نیازپیش کسان خم نمی کنــم 

بگــذارخون خورم، که برای دوقرص نان 

خودرارهین منت دونـــان نمی کنـــــم 

زاهدمگوکه می مخــــورازباده توبه کن

یاران من نکــــرده ومن هم نمی کنــم 

 (بخشی ازغزل 58)

..............................              

جانامن آن فقیـــــرقلیل البضـــــــــــاعتم       پشمین لباس دربروپشمین کله به سر

هستم گدا،ولیک به جزکوی می فروش        هرگـــــــزرخ نیــــــازنیــــارم به هیچ در

خوددانی اینکه ماهمه قوم قلنــــــــدران       بی تخت وتاج،تخت نشینیم وتاجـــــور

 

درشکوه ازروزگار،سختی هاونابسامانی های زندگی  چه زیبامیگوید!:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تسلسل بین، که برگشتنـــــــــد،تابرگشت یـارازمن    

سپهــــروماه ومهـــــروبخت وچـــــرخ وروزگـــار،ازمن 

نمیدانم چه بدکــــردم ،که بنمودنـــــدبیــــــــــــزاری  

رفیق ودوستــــان وهمــــــــدم وشهــــــــرودیارازمن 

چه باعث شدمگـــریارب که رخ برتافتنــــــــــــــدآخر  

دل ازمن ،دلبـــــرازمن ،عزت ازمن ،اعتبــــــــارازمن 

روم گرسوی گلشن چون خزان افســـــرده میگردد    

گل ازمن ،بلبــــــل ازمن ،گلشن ازمن ،لاله زارازمن 

روم یارب کجـــا؟ انـــــدرکدامین شهـــــــربنشینم ؟  

مگــــــرتادست برداردسپهـــــــــرکجمـــــــــدارازمن 

نه من بگریختم ازجنگ ونی بیرق نهـــــــان کـــردم      

که بیــــزاری کندســرتیپ وسرهنگ ســــــــوارازمن 

مراباحال خودبگـــــــــذاروبگـــذر،ای نصیحت گـــــو    

که اشک لاله رنگ ازچشــــــــم وآه شعله بارازمن 

زهی دوران ،چرامنعـــــــم نمایــــــدشحنه وقاضی    

 می ازمن، مستی ازمن ،خلوت ازمن بزم یارازمن 

اگرمن عاشقم، زحمت چه میباشدرفیقـــــــان را ؟  

که نازوغمــــزه ازیاراست وآغـــوش وکنــــــارازمن     

 

"بخشی ازقصیده 29کلیات اشعار"

                                                          

.......................

 

ای خوش آن روزی که دربــــــریارودلبـــــرداشتم 

دلبـــــــرعاشق کش ومه روی دربــــرداشتــــــم

ای خوش آن روزی ،که درفصل بهــــــاراندرچمن 

یاردربر،جام درکف ،می به ساغــــــــــــــرداشتم

لخت وعریان می دوم همچون گدایان کوبه کوی 

آخرای گـــــــردون دون ،من جامه دربرداشتـــــم 

                                                                               " بخشی ازقصیده 27کلیات اشعارپریشان"

یکی ازدوستان نیک نهادپریشان :شخصی که پریشان ازوی بارهادرقصاید،قطعات ومثنوی هایش به نیکی یادکرده "ضرغام السلطنه "(قاسم خان )است .ضرغام ،نه مقام دولتی داردونه حاکم محلی است بلکه تنهادوستت اوست وبه گفته ی سعدی :ازآن دوستانی که هنگام درماندگی وپریشانحالی دستگیردست دوستان است .پریشان نیزدرسختی هاازاویاری میجویدوگاهی باسروده هایش نیکوکاری وی راارج می نهدبرای نمونه  این قصیده ی کوتاه راکه باچاشنی طنزهمراه است می آوریم ازداستان چنین پیداست که روزی ضرغام به پریشان خلعتی (جامه ی نظامی )بخشیده ،وپریشان تهی دست ودرمانده گویاپس ازپوشیدن این لباس اهدایی بامشکلات تازه ای روبروشده که خواندنی وشنیدنی ست   :

پارسال ،ازحضرت ضرغــــــــام رفتــــم شادکام

ســــــوی منزل ،خلعت اندربر،به عَــزواحتــرام 

ساعتی درذکــــــــروشکــــــرایـــــزدجان آفرین

لحظه ای درفکــــــــرمــــدح منعم والامقــــــام 

هیکلم مرغوب وشکلم خوب واثـــــــوابم جدیـد

خوشدل وآســـــــوده خاطـــــــــر،کارهاباانتظام

هرکه دیداین جامه رااندربرم، گفت:ای شگفت

این چنین درویش ،گردیـــــــــــدازکجااهل نظام 

آنکه رخ برتافتی،گرسجــــــده می بردم درش    

چونکه رختم دیــــــــدنو،کردازدوفرسنگم سلام 

آن یکی گفتی که :سرتیپی اگربنشین به صدر

این یکی گفتی که :سرهنگی اگـــــــربالاخرام 

گاه می گفتند:باشـــــــداین سفیــــــرانگلیس  

گاه می گفتند:درروم است خودقایم مقـــــــام

هرزمان براشتباه افتـــاده میگفتم به خویش :      

این منم ؟یااینکه شخص دیگری گم گشته نام 

شخص کوته بین چنان پنـداشت کزیک خلعتی

گشته ام من ،مرددولتمندوصاحب احتشـــــام

معتبــــــــرگشتم به هرجااعتبــــــارم شدفزون  

نسیه بگرفتم زهرکس ،تاکه بی حدگشت وام 

حالیاهم منــــدرس گردیده آن تشــــریف خاص

حالیاهم قرض خواهــــــان کرده هرسو ازدحام 

چاره ای دیگـــــــرنـــــــــــدارم، بازروآرم مگـــــر

بردر"ضـــــــــــرغام "آن دارادل وقیصـــــــرغلام 

ســـــرورا،میـــــــرا،مــــرایامعتبـــــــــرفرماچوپار

یابه قرضم ســـــازفکری، یابکش ختـــم الکلام

                                                                         "دیوان پریشان قصیده 25"

............................

پریشان دربرابرفرومایگان پست وزاهدنمایان عوامفریب:

 پریشان دربرابرفرومایگان ریاکاروزاهــدنمایان وعوامفریبان روزگارآرام ننشسته ،ودرلابلای اشعاردلنشین خودسخت به آنان می تازد: 

 

هرقــدرازازل شــــــــده ایجادتاابـــــــــد        ازخردوازبـزرگ وزن ومــردونیک وبـــد

درعرش وفرش ،هرچه بودروح یاجسد        جن وپری ،فرشته وانســــان ودیــــــوو دد

                           یارب بدانشمـــاربدانحصـــــروآن عــــــــدد

                           لعنت به زاهدی که، طمع می برد زحـــــــد

درآسمان ،ثوابت وسیارهرچه هست        اندرزمین ،نبات وخس وخارهرچه هست 

دریاوچاه وچشمه واشجار،هرچه هست    ازحٌــــدروم ،تاحدبلغـــــــــارهرچه هست 

                           یارب بدانشمـــــاروبدانحصـــــروآن عـــــدد

                           لعنت به زاهدی که ،طمع می برد زحــــــــد

عطارهرچه عطــــروگلاب آرزوکنــــــــد           دباغ هــرچه پوست دواب آرزوکنـــــــــــــد

تجارهرچه ثبت حســـاب آرزوکنـــــــــــد            خمارهرآنچه جام شـــــراب آرزوکنــــــــــد

                            یارب بدانشمــاروبدانحصروآن عـــــــــــــدد

                            لعنت به زاهدی که ،طمع می برد زحــــــــد

هرقدرچشم ،میل به نظَاره می کنـــــــــد         دیوانه هرچه جامه ی خودپاره می کنــــد      

هرقدرطفل ،گریه به گهـــــواره می کند         هرقـــــدرحیله هازن مکَاره می کنــــــــــد

                            یارب بدانشمــــــاروبدانحصروآن عـــــــــــــدد       

                            لعنت به زاهدی که ،طمع می برد زحــــــــــــد

ریزدهرآنچه موی سر،ازشدت جرب      خرماهرآنچه درعربستــــان خوردعرب

هرقدردرسننــــدج وسقّـــــزبودطرب      تریاکی آنچه هرزه زبانی کنــــــدبه شب

                             یارب بدانشماروبدانحصـــروآن عـــــــــدد

                             لعنت به زاهدی که طمع می برد زحــــــد 

زاهــــدهرآنچه ،بهرریــامی کنــد نمـــــاز         ســازدهرآنچه بهرعمل وعظ خــوددراز

روزوفات خلق زنـدهــــــرچه حرص وآز        رخت ولباس مرده کنــــدهرچه ترکتــــاز

                          یارب بدانشماروبدانحصروآن عـــــــــــدد

                          لعنت به زاهدی که طمع می برد زحـــــد

چوپان هرآنچه ،ازعقب میش می رود         هرقدرســاربان زشتــــــــرپیش می رود

الواط هــرچه ازپی بی ریش می رود         هرقدربه شهروقریه که درویش می رود

                             یارب بدانشمــــاروبدانحصروآن عـــــــــدد

                             لعنت به زاهدی که طمع می برد زحـــــــد

هرقدرشــوی مرده زن ،افتـــدبه فکرشوی      هرقدرنوعروس ،کنــــد  سخت شست وشوی 

هرقدرنوجـــوان بتراشـــــــــدزروی موی      هرقـــــدرخنــــــــده بازبگــــردد زکوبه کــوی

                           یارب بدانشماروبدانحصروآن عــــــــــــدد

                          لعنت به زاهدی که طمع می برد زحـــــــد 

زارع هرآنچه منت مزدورمی کشــــد         هرقدردانه راززمین مورمی کشـــــــــــد

هرقدرگبرشیره ی انگورمی کشـــــد          وافوری آنچه زحمت وافورمی کشـــــــد

                            یارب بدانشمــــــاروبدانحصروآن عــــــــدد

                            لعنت به زاهــــــدی که طمع می برد  زحد

عشاق راهرآنچه جفامی کنــــدرقیب      بیمــــارراهرآنچه دوامی دهـــــــــــــــد  طبیب 

هرقدرآه وناله به غربت کشـــــدغریب      درساوه هرچه نارو،به خوانسارهرچه سیب 

                            یارب بدانشمـــــــاروبدانحصروآن عـــــــــــدد

                            لعنت به زاهـــــــدی که طمع می برد  زحـــد

هرقـــــــدرتیـــــــرونیـــــزه وفولادوآهن است       درکوه هرچه لاله ونســـــرین وسوسن است 

دردشت هرچه صندل وخشخاش وارزن است       قرض پدر،هرآنچه که برگــــــردن من است !

                               یارب بدانشمـــــــاروبدانحصروآن عـــــدد

                              لعنت به زاهـــــدی که طمع می برد زحـــد

هرقدراهل روم کنـــــــدمیل برقمـــــار      هنـــدوهرآنچه زحمت افســون دهدبه مار

هرقدرمست رقص نمایدبه چنگ وتار       هرقدرغم کشیده "پریشــــان "به روزگار

                              یارب بدانشمـــاروبدانحصروآن عـــــــــدد

                              لعنت به زاهـــدی که طمع می برد زحـــد

                                                                   (ص 89کلیات اشعارپریشان،باکمی فشرده سازی )

درپست های آینده به کلیات اشعاروجهانشاهنامه ی پریشان میپردازیم ادامه دارد.......................

سرچشمه :کلیات اشعارپریشان (دیوان ومتن کامل جهانشاهنامه براساس نسخه منحصـــــربفـــرد/آثارعباسخان افشار،بامقدمه وتصحیح وتعلیقات احسان ا...جهانشاهی ،انتشارات نیکان کتاب زنجان ،چاپ اول بهار 1393خورشیدی .)

 

"یک چمن گل ،یک نیستان ناله ،یک خمخانه می "!!

شاعـــــران مانـــــدگار

"پریشان "شاعری آزاده دلسوخته ،پریشــــان وگمنـــام (بخش یکـــم )

من که دراین روزگارمجمع علــــم ام       گرچه مراروزگارکرده پریشــــــــــان

دعوی بیهـــوده پیش کس ننمـــــایم       هست مراشعرنغز،شاهدوبرهــــان 

عباسخـان افشـــارنامــوربه "پریشـــــان "(فرزندمحمدحسنخان افشارشاعروادیب سخنور)درسال 1282ه .ق برابرباسال 1243شمسی درخانواده ای که اهل شعروادبیات بودند،درروستای بهمن ازتوابع منطقه افشـــارزنجـــان دیده به دیدارجهان گشود.

"پریشان "ازایل افشاراست ،افشارهاچه درخدابنده ی زنجان وتکاب ،چه دریزدوکرمان وآذربایجان ویاخراسان ودرهرجای ایران وجهان که باشندازیک ایل وتبارنـــدپیش ازانتصاب "جهانشاه خان امیرافشار"به ریاست ایل افشاردرخمسه ،پدروپدربزرگ پریشان محمدباقرخان سرتیپ ،عمووپسرعموی پریشان روءساوسرکردگان ایل افشاربودندوبه مدت سی سال ریاست ایل افشاررادرزنجان بعهده داشتند.

"پریشان "آموزشهای نخستین را درنزدپدرودرمکتبخانه ی زادگاه خویش فراگرفت تاسن پانزده سالگی کتابهای رایج درمکتبخانه راکه بیشترآموزش قرآن ،علوم دینی وادبی بویژه گلستان سعدی ،نصاب الصبیان، المعجم و...بودبخوبی آموخت ،وسپس برای آموزش وپیگیری دانشهای روزبه زنجـــان رفت بیشتردوران زندگی پریشان درزادگاهش خمسه سپری شد.

پدرپریشان شاعری بودداناوتواناکه وی ازدانش پدرهم بهره مندگردیدوقریحه شاعری پدر،طبع شعری پریشان راپروراندوبارورساخت ،ازکتابخانه ی شخصی پدرنیزبهره مندبود،چنانکه ازآثارش برمی آیددیوان وآثاراکثرشاعران گذشته ،وکتابهای گوناگون نویسندگان اندیشمندان فیلسوفان عارفان وعالمان دینی و...راکه درآن زمان بیشتربصورت نسخه های خطی ویاچاپ سربی وسنگی بود،درکتابخانه های شهرهای بزرگ جستجوکرده وخوانده است .پریشان دردوران ناصرالدین شاه می زیست درعهدقاجاربازارمدیحه سرایی ازرونق چشمگیری برخورداربودوشاعران درباری ازبخشش های هنگفتی بهره مندبودند، وپریشان دراین میان برای راه یافتن به دربار،بااین همه توانایی که درسخندانی وسخنوری  داشت کافی بودخودرادرقصیده ای معرفی کندتابه شغل دولتی منصوب شودویادرجمع شاعران درباری قرارگیردامااین شاعرآزاده وپاکسرشت ازستایش بیجابیزاروگریزان بود،هیچ گاه این کاررانکردوپابه دربارناصرالدین شاه نگذاشت .

پریشان ومشکلات زندگی :

زندگی پریشان رامیتوان دردودوره بررسی کرد 1 ــ درزمان پدردوره ای که ازآرامش خاطربرخورداربودتحصیلات ودوران خوش زندگی پریشان درزمان پدر بود،درسایه ی پدردرکوچه باغهای زنجان وزادگاهش روزهای خوش ودلنشینی  داشت تااینکه درسن 22سالگی پدرشاعروفاضل اش  رازدست داد.

2ـ زمان بعدازمرگ پدرکه دوران پریشانی این شاعرشیرین سخن است بابی اعتنایی به روزهای باداومبادا ،دارایی خودراصرف مسافرت هاوعیش وخوشگذرانی هاکردهرچه ازپدربه ارث برده بودباچشمداشت به اینکه درآینده ازهمیاری جهانشاهخان برخوردارخواهدشدهمه رایکجاازدست داددراندک زمانی دچارنداری وتنگدستی وپریشانی شد،سپس رویدادهای تلخی همچون مرگ پدر،مرگ برادرومعشوقه اش "دلارام "وی رابه پریشانی راستین کشاندوبه راستی که" نام شاعری" (تخلص )پریشان رازندگی پرازفرازونشیب برای اوبرگزید،توفان سهمگینی که درزندگی اووزیدن گرفته بودآهنگ فروکش نداشت، ازدست دادن سه تن ازعزیزان نزدیک درفاصله زمانی اندک ،پریشان نازپرورده ،واین خانزاده ی نجیب وادیب را دریک بحران وآشفتگی بزرگ روحی وفکری قرارداددراین باره میگوید:

به یک سینه هرگزنگنجــــــــدسه داغ         سه نوبت خــــــزان کی برآیـــــــــدبه باغ 

کسی دیــده یک خرمن اوراسه برق ؟       کسی دیـــــده یک کشتی اوراسه غرق ؟

سه دٌرگرانمـــــــــایه رفتــــــم زدست       سه سروسمن بــــــــــــوزباغم شکست !...

سفرهاوسفرنامه ی  پریشــــان :

ازگردشهای چشمگیروی میتوان به سفرواقامتش درکرمانشاه اشاره کرددرمثنوی پنج (کلیات آثار)ازبودن چندساله اش درکرمانشاه حکایت دارددرلابلای سروده هایش آگاهی وشناخت اوازاماکن تاریخی ،طبیعی ،وروستاهای کوچک وبزرگ وحتی برخی باورهای عامیانه آن دیارچشمگیراست .این سفرخوشترین دوران زندگی وی بشمارمیرود:

بتـــــان کردبه دورم تمام جمع شدنــــد       به شوق وذوق چوپروانه گردشمع شدند

دلم شکفته شدازدلبـــــران بزم حضور      چوغنچه ای که گشاینـــــــــدکودکان بازور

معشوقه ها وازدواج پریشان :

این شاعرآواره درمانده  وعاشق پیشه پس ازاینکه اموال ودارایی خویش راازدست داددلدادگی هایش باهیچ یک ازمعشوقه هایی که درغزلیات ومثنوی هایش ازآنان یادآوری وستایش کرده ،به وصال نینجامید،به یکی ازمعشوقه های کــردتبارش  بنــام "دلارام "وابستگی ودلبستگی بیش ازاندازه داشت امامدتی بعددلارام دراوج جوانی براثربیماری درگذشت .پریشان درسوگ دلارام اشعاری زیبــا،تکاندهنده وجانسوزی سروده است :

دورکن زلف عنبرافشـــــــــان را        کن عیـان آن رخ درخشــان را  

زیرسنبل مپوش چهـــره ی گل       رحم کن عنــــــــــدلیب نالان را

دلبـــــــــــراطره ی پریشـــــانت       کرده درهم دل "پریشـــــان را

دوش درخواب بی تومیخواندم          قصه غم حدیث هجــــــران را

...........

تابرفت ازکنـــــــاردلـــــــــــــدارم      غم وانــــــــدوه ودردشــــــدیارم

آه وافسوس میکشم شب وروز      اشک حسرت به چهــره می بارم 

جزخیـــــــــــــال نگاروعشق نگار      نی انیسی نه مــــــونسی دارم 

 

........

بوی بهــــــــــارچندنیایـــــــــــد،خـــــدادلم        یامرغ درچمن نسرایـــــــد،خــــــدادلم 

ویرانه گشت گلشن عمـــــــرم زجــوروی          کی این دوروزه غم به سرآید،خـدادلم

ای مرغ دل چوبلبل مسکین خموش باش         تاغنچه لب به خنده گشاید،خــــــدادلم 

.....

عرق زروی توای گلعــــذار ،لرزدوریــــــــــزد         چوشبنمی که زگل، دربهار ،لرزدوریــزد

به یادخاک تـوازدل ،به چرخ گـــــــــررودآهم         ستـــاره ازفلک کجمــدار ، لرزدوریـــــزد

چـرارخــام نگـــــــرددعقیق پیش دوچشمم         زخون دل که به سنگ مزار ،لرزدوریـــزد

غزال کـــردنژادم ،شکنج زلف برافشـــــــان         که نافه هازغزال تتــــــــار،لرزدوریـــــزد

زیادشـــدمتمایل به هرطرف ســـــــــرزلفت         که تابه خرمن عمرم شـرار ،لرزدوریـــزد

بده به نرگس بیمــــــــارخویش اذن نگاهی         که تازدیــده ی نرگس خمار،لرزدوریــــزد

مروبه زلف بناگوش ای نسیــــم به شوخی         مبــاداینکه زرازگوشـــــــوار،لرزدوریــــزد

گذرکندچوبه هرباغ آه گرم" پریشـــــــــــــان "      عجب نباشداگـــربرگ وبار،لرزدوریـــــــزد

پس ازبازگشت ازکرمانشاه ،برای سرپرستی برادرزادگان بناچارباهمسربرادرش ازدواج کردوازاین پیوندصاحب دوپسرشد.فرزندنخستین براثربیماری درگذشت وآخرین فرزندپریشان نیزدردوران کودکی برای همیشه ناپدیدشد درلابلای اشعارخوددرچندین جاازاین موضوع یادآوری میکند:

نوگلی داشتـــــــــــــم ،چمن آرا          چمن آراوبوستــــــــــــــــــــان آرا

بـــودرنگین وآبـــــــــــــــدارولطیف        چولب لعــــل یارمه سیمــــــــــــا

بــــوی یارم زوی همی آیـــــــــد          به مشـامم علی الصبـــاح ومســا

ظلم بادخــزان ربـــــــــــــودازمن         من ندانم ،که بـرده بربه کجـــــــــا...

(همه ی ابیاتی که دربالاآورده ام ویادرادامه به آن هامی رسیم ابیات دیگری نیزدرلابلای خوددارد،امابعنوان نمونه فشرده سازی شده است  )

ادامه درپست های آینـــــده ..........

جشن ملي نوروزبرشماخجسته باد

قفس!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اي شب تاريك

پنجره را باز كن به روي سپيده

تا كه ز پستان صبح شير بنوشم
اي غم پاييز

بر رخ باغ و بهار پنجره بگشا
تا كه ز گلبرگ ياس جامه بپوشيم

با كه بگويم
شب همه شب جغد شوم گوش من آزرد

سينه ام از غم گرفت در شب تاري
كو نفس صبح تا كه دختر خورشيد

رنگ طلايي زند به بال قناري
اي نفس صبح ،شام تار مرا كشت

بندي چاهي شدم كه حبس نفس شد
مرغ اسيرم در سراچه ي دلتنگ

روز و شب من چو ميله هاي قفس شد
رهگذرا دلو خود به چاه درانداز

تا كه من از عمق چاه غم بدرآيم
از قفس آزاد كن مرا ، به شادي

 نغمه ي آزادي بشر بسرايم !

                                                           زنـــــده ياد"مهــــدي سهيلي "

بهــــارآمـد ، گل آمد ،سنبــــل آمـد!

فرارسیدن جشن ملي چارشنبه سوري ونوروزباستانی  ـ یادگاربزرگ وجاويدان نیـاکان مـا- آغازسـال نو1393خورشيدي ،وبـهـــــــار پرازگل ولاله وسنبل، پيشاپيش برهمه ی هم میهنـــان پاکسرشت ،دوستـــان وایرانیـاران پاك اندیش خجسته وهمایون باد.

شاعران مانـــــدگار

محمـــــدفرغاني ،شاعــــرآزاده وخردگـــرا

پيش ازآنكه ابن يمين قطعات اخلاقي خودرابسرايدومردم رابه دوري اززشتيهافراخواندسيف الدين محمدفرغاني ،درگوشه ي خانقاهي درشهركوچك " آقســرا" برسرراه قونيه واقع درآسياي كوچك (تركيه كنوني )،ازنابسامانيهاي روزگارخودكه براثربيدادگري فرمانروايان وحشي وخونريز تــاتـار( مغولهـــا )بس دردناك وتوانفرساشده بودبازبان جدي ، تلخ وگزنده انتقادميكردوبي پروازبان به افشاگري ازبيداد گردنكشان واشغالگران غارتگرمي گشود.سيف الدين محمددرسده هفتم هجري ،يعني درهمان روزگاراني كه شهرهاي بزرگ وآبادخراسان درآتش بيـدادمغولان مي سوخت ، درشهرفرغانه واقع درماوراالنهرزاده شد.سپس كه به شاعري روي آوردباآنكه سالهاپيش براثريورش  تاتاروآشفتگي كشور به آسياي كوچك رفته بود، به سيف فرغاني نامورشد.وي درحاليكه نزديك به هشتادسال داشت دريكي ازخانقاه هاي آقسرادرگذشت .(ازتاريخ زندگاني ودرگذشت وي آگاهي درستي  دردست نيست )

آشنايي وي باديگرشعــرا: 

فرغاني  چندگاهي رانيزدرتبريزگذراندودرآنجاباهمـام تبريـزي آشناشد.نسبت به سعــدي دلبستگي  تمام داشت واورااستادسخن مي ناميد،بآآن سخنسراي بزرگ نامه نگاري داشته  ودرستايش سعدي قطعاتي شيرين دارد:

   نمي دانم كه چون باشدبه معدن زرفرستــــادن     

   به درياقطرةآوردن به كان گوهـــرفرستـــــــادن

   چوبلبـل درفـــــراق گل ،ازاين انديشه خاموشم  

   كه بانگ زاغ چون شايـدبه خنياگرفرستــــــــادن 

   حديث شعــرمن گفتن كنـــــــــــارطبع چون آبت 

   به آتشگاه زرتشت است خاكسترفرستــــــــادن 

   ضميرت جام جمشيــداست دروي نوش جانپرور  

    برِِاوجرعه اي نتــوان ازاين ساغـرفرستـــــــادن                         

   توكشورگيــــــرآفاقي وشعــــــــــرتوتورا لشكـر                   

   چه خوش باشدچنين لشكربه هركشورفرستادن

موضوع چكامه هـــاي سيف فرغاني :كه نشــاندهنـــــــده ي توانايي اودرسخن پارسي ست بيشتردرستايش آفريـــــــدگارتوانا،و پيامبـــــــــرگرامي اسلام ،پندواندرز،پژوهش وخرده گيري ازنابسامانيهـــاي زمانه ونيزدرپيشوازوپاسخگويي به استادان پيش ازخودچون رودكي ،خاقاني ،كمال الدين اسماعيل ، سعدي وهمام تبريزي ست ،وي درقالبهاي قصيده ،قطعه ،رباعي وغزل شعرسروده است (كه از12هزاربيت بيشتراست *).فرغاني درسروده هاي خودازسبك خراساني پيروي ميكردوبه همين شونداورافرغاني ناميدندسخن اوساده وروان بوده ودرآن واژه هاي تازي  كمتربكاررفته است . 

باورهــــاوانديشه شاعرآزاده :بزرگترين برجستگي كه درانديشه واشعارفرغاني ديده ميشودخودداري وي ازستايش  فرمانروايان وحاكمان بيدادگروعوامفريب بوده  و ازستايشگري بيجابشدت گريزان است ،اين شاعرآزاده مرواريددرخشان وگرانبهاي زبان پارسي دري رادرپاي خوكان وحشي دزدوبيدادگروشكم پرست نريخت* انديشه اين سخنسراي داناوتوانابيشترپيرامون اندرزهاوانتقادهاي اجتماعي وبيان راستي هاي عرفاني دورميزندوبه شاعران ديگرنيزسفارش ميكندكه ازستايش  سيم پرستان گداو شكم پرست خودداري كرده وازاصطبــل ثنــــاخواني فرومايگان* دوري جويند،باكمترين امكانات روزگار سازگارباشند،سخنان موزون خودرادرراه غزل گويي وستــــــايش معشوق وياپنــــــدواندرزسازنده بكارگيرند.بيان نارساييها،رنجهاوكمبودهاي همگاني وبرشمــردن زشتيهـــــاوپليديهـــــــاي طبقه ستمگروفاسدجامعه دراشعارسيف ديده ميشود.سيف فرغاني مسلمان وازاهل سنت بود ، درعين حال ازسخنوراني ست كه به خاندان گرامي پيامبراسلام دلبستگي داشته و درباره ي سوگ شهيدان عاشوراشعرگفته است .يكي ازبهترين سروده هاي ماندگاروي چكامه اي ست درنكوهش خودكامگان ستمگربيگانه ،اين چكامه يكي ازبنــــامتــــــرين واكنشهـــــــاي اجتماعي اوست كه درزمان يورش قوم چپاولگــــرتاتـــار(مغولهـــاي وحشي بيابانگرد)به ايران ودرواكنش به بيدادگري آنان سروده شده است ،همانســـانكه فرغاني دراين ســــــروده ناپايداري بيدادگــــران  وحشي راپيش بيني كـــــرده بود،فرمانروايي اين قوم ستمگــــــرســــرانجام به پايــــــــان رسيـــــــــــــد "آمدنــدوكندنــــد،سوختنــدوكشتند،خوردندوبردنــــد"  وسرانجام رفتنــــــد:

هم مرگ برجهــــــــان شمانيزبگـــــــذرد       هم رونق زمان شمـــانيزبگــــــذرد

 وين بــوم محنت ازپي آن تاكندخــــــراب       بردولت آشيان شمــــــانيزبگــــذرد 

بادخـــــــزان نكبت ايام ناگهـــــــــــــــان        برباغ وبوستان شمانيزبگـــــــــذرد

 آب اجل كه هست گلوگيـــــرخاص وعام       برحلق وبردهان شمانيزبگـــــــذرد

اي تيغتــــان چونيـــــزه براي ستــم دراز       اين تيزي سنــان شمانيزبگــــــذرد

چون دادعادلان به جهــــــان دربقانكـــرد       بيــــدادظالمان شمانيــــزبگــــــذرد 

درمملكت چوغرش شيران گذشت ورفت      اين عـــوعــوسگان شمانيـزبگــذرد

آنكس كه اسب داشت غبارش فرونشست   گـردسم خــــران شمانيزبگــــــذرد

 بادي كه درزمانه بسي شمعهــابكشت       هم برچراغــــدان شمانيزبگــــــذرد

 زين كاروانسـراي بسي كاروان گذشت        ناچــاركاروان شمــــانيـــزبگــــــذرد

 اي مفتخـــربه طالع مسعـــودخويشتن        تاثيــراختــــران شمـانيــزبگـــــذرد 

اين نوبت ازكسان ،به شماناكسان رسيد       نوبت زناكســــان شمــانيزبگــــذرد 

بيش ازدوروزبودازآن دگــــــــــركســــان       بعــــــدازدوروزازآن شمــانيزبگـذرد 

برتيـــــرجورتان زتحمل سپـــــــــــركنيم        تاسختي كمـــــان شمانيزبگــــذرد 

اي تورمه سپـــــرده به چوپان گرگ طبع       اين گرگي شبـــان شمـــانيزبگـذرد 

پيل فنـــاكه شـــاه بقـــامات حكم اوست       هم برپيــــــادگان شمــانيزبگـــذرد 

اي دوستان به نيكي خواهم دعاي سيف      يكــــروزبرزبان شمــانيــزبگــــــذرد

 سرچشمه ها: تاريخ ادبيات متوسطه ، دانشنامه ويكي پديا، وبرخي نشريات باكمي فشرده سازي وجايگزيني واژه ها.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*من آنم كه درپــــــاي خوگان نريزم    مـراين قيمتي دّر لفظ دري را.../ ناصرخســرو
*اسب همت سركشيــدو بهــرجوجايـزنداشت   خوارهمچون خـر،دراصطبــل ثنـــاخواني مرا.../فرغاني 
وسعـــــدي  هم در باره ي ستايشگري بيجاميگويد:
چه حاجت كه نه كرسي آسمـــــــان    نهي زيرپاي قزل ارســـــــلان / بوستـــــان سعــدي 
*ديوان سيف فرغاني راسالهــــاپيش دكتــرذبيح اله صفادرتهـــــران چاپ كرده است .

موسیقی ملی ایــــران

 

برنامه ی گلهـــــا و رادیــوگلهـــــا

 

 سهیل عزیزی , soheil_saدرویش ♫ , soosool88

 سه تن ازاستادان وهنرمندان برجسته ی موسیقی ملی ایران : ـ شجریان ـ ایــــرج وگلپــایگانی    

          

"سده اخير را بنابه عللي مي توان دوره دگرگونی  فكري واجتماعي ايرانيان دانست؛ که باپیدایش انقلاب بزرگ مشروطيت ، پايان دوره سلطنت چندين ساله خاندان قاجار وپیدایش رضاشاه ، گسترش روابط با دنياي غرب و ازهمه مهمتر و تأثيرگذارتر ؛ باپیدایش  پديده اي به نام رسانه هاي ارتباط جمعي همراه بود و پيامد آن بروز دگرگونیهای  بنيادين درفرهنگ ودگرگونی  درذائقه فرهنگي شد دراين شرايط ممكن بود براثر برخي تندروي ها (به علت خود كم بيني، شيفتگي و فرمانبرداری  محض از فرهنگهاي بيگانه) يا كندروي ها(به علت اندیشه های واپسگرایانه  ی نابجا و پافشاري برسنتهاي به جاي مانده از گذشته) موسيقي سمت وسوي درستي نيابد ونیازهای اجتماع را ناديده بگيرد، اما در شرايطي اين چنين با پایمردی و تلاش شادروان داوودپيرنيا و شماری از هنرمندان دلسوخته به منظور پاسداری ونگاهداشت موسيقي اصيل ايران، برنامه ی  «گلهــا» در راديو ایران شكل گرفت و از طريق اين رسانه تازه بنیاد موسيقي هنري وفاخر ايراني به گوش شنوندگان رسيد۰

داوود پیرنیا مبتکر و سازنده برنامه گلها در سال 1279خورشیدی در تهران بدنیاآمد. او موسیقی دان نبود، چون مادرش دختر علاء الدوله از رجال بزرگ قاجار بود و به دلایل گرایشات و باورهای مذهبی اجازه حضور در عرصه موسیقی را به او نداد اما آموزش درنزد پدر (شادروان حسن پيرنيا) كه از روشنفكران آن دوران بشمارمیرفت براو بسيار مؤثر بود. آموزش  ابتدايي را درمنزل ، نزد معلمان وقت فرا گرفت. سپس براي ادامه تحصيل وفراگيري دروس زبان و… واردمدرسه «سن لويي» شد. برای پیگیری آموزش به سوئيس رفت و پس از پایان تحصيل دررشته حقوق ، به میهن بازگشت و در وزارت دادگستري مشغول خدمت شد۰

داوود پيرنيا، بنيانگذار ومؤسس كانون وكلا درايران بود. پس از جابجایی از وزارت دادگستري به وزارت دارايي ،  اداره آمار درايران رابنیادنهاد. پس از چندي به رياست كل نخست وزيري وسپس معاونت نخست وزيري منصوب شد۰

پيرنيا در زمان تحصيل علم حقوق درسوئيس ، نواختن پيانو را فراگرفت و با اصول و قواعد موسيقي كلاسيك آشنا شد. عشق به موسيقي اصيل و سنتي ايران، او را برآن داشت تا مشاغل دولتي را كنار بگذارد و باپشتکار هدف خود را دنبال كند و برنامه هاي ارزنده اي كه امروزه، چون گنجينه اي گرانبها (برنامه گلهــــا)که ازگذشته به يادگار مانده  از خود به جاي گذارد وموسيقي اصيل ايراني را نه تنها به مردم ايران بلكه به ساير کشورها بشناساند. پيرنيا درمورد تأسيس برنامه «گلها» ودلبستگی اش  به موسيقي مي گويد: «از اوان كودكي ، علاقه بسياري به گل، بخصوص گل لاله داشتم. به خاطر دارم ، وقتي كه دبيرادبيات، تكليفي داد تا بر قطعه اي از «روسو» شاعر و نويسنده فرانسوي تفسيري بنويسم ، وقتي براي چندمين بار آن قطعه را خواندم ، از خانه همسايه آهنگي به گوشم رسيد كه ازنظر مفهوم با قطعه «روسو» شباهت داشت. رابطه آن شعر وآهنگ به اندازه اي مشغولم كردكه به خانه همسايه رفتم و پس از عذرخواهي اسم آن آهنگ را پرسيدم. گفتند: «تنهايي » كه يكي از آثار غيرمشهور «شوپن » است۰

بعدها اين انديشه به ذهن پيرنيا رسيد كه قطعات ضربي موسيقي ايراني هم دربرنامه گنجانده شود. باتوجه به اينكه ترانه ها و تصنيف هايي كه درآن زمان از راديو توليد وپخش مي شد ، اغلب اصيل و ناب نبودند، پيرنيا با كوشش فراوان توانست نظر مقامات سازمان «برنامه و بودجه » را به اهميت موضوع جلب كند و با اختصاص اعتباري، اقدام به تشكيل اركستري با شركت نوازندگان ، خوانندگان برجسته و آهنگسازان پرآوازه آن دوره كرد كه برنامه «گلهاي رنگارنگ » در سال ۱۳۳۴ حاصل آن بود؛ برنامه اي كه با قطعه اي ضربي و بدون كلام آغاز مي شد وبعد از آن قطعه اي به صورت ساز و آواز به اجرا درمي آمد و درپايان برنامه ، قطعه اي ضربي به صورت تصنيف توسط خواننده ، همراه با اركستر اجرامي شد."

 

پرویز یاحقی

       شادروان داودپیـــرنیــابنیانگذار و استادپرویزیاحقی یکی ازنوازندگان برجسته ی  برنامه ی گلهــا

هنــرمنــــدان نامــــــداردربرنامه ی گلهــــــــا :

سید علیرضا میر علی نقی پژوهشگر و مورخ موسیقی درباره پیرنیا می گوید : "پیرنیا به اعتبار نام پدرش که مرد خوش نامی بود، در محافل و مجامع سیاسی و ادبی رفت و آمد داشت و با اکثر شخصیت های نامدار و نویسندگان و موسیقی دانان دوره خود دوست بود ، به این خاطر توانست در این برنامه از بهترین نوازندگان ، خوانندگان و آهنگسازان عصر خود سودببرد . "

برنامه گلها (شاهكارموسيقي ملي ايــران ) با همکاری   هنرمندان بزرگی ماننداستادغلامحسین بنان ــ   ــ بانوالهه ــ اکبرگلپایگانی ــ عبدالوهاب شهیدی ــ محمودی خوانساری ـ بانودلکش ـ ایرج ـ شجریان ـ خانم پـوران ـ ـ عبدالعلی وزیری ـــ بانوپروین ــ یاسمین ـ ادیب خوانساری ـ ناصرمسعودی ـ خانم بهشته ـ حسین قوامی ــ  ـ بانوهایده ـ بانومهستی ــ بانوحمیرا ـ جوادذبیحی ـ بانومرضیه ـ ستار ـ جمال وفایی ـ کورس سرهنگ زاده ـ  بانوسیمابیناـ  بانوعهدیه ـ بانورویا ـ و... ونوازندگان وآهنگسازان بزرگی همچون علینقی وزیری ـ ابوالحسن صبــا ـ استادجلیل شهنازـ جوادبدیع زاده ـ جوادمعروفی ـ اسداله ملک ـ جهانگیرمللک ـ روح اله خالقی ـ استادبی همتاپرویزیاحقی ـ حسین یاحقی ـ مرتضی محجوبی ــ حسن ناهیدـ مجد ـ همایون خرم ـ علی تجویدی ـ فرهنگ شریف ـ فرامرزپایورـ  فضل اله توکل ـ امیربیداریان ـاحمدعبادی ـ حسن کسایی ـ رضاورزنده ـ محمدموسوی ـاسماعیلی ـ حافظی ـ  اصغربهاری ـ حسین تهرانی  ـ مهدی خالدی ـ حبیب اله بدیعی ـ داروغه ـ نصراله زرین پنجه ــ ــ ناصرافتتاح ــ ـ نریمان ـ مجیدنجاهی ـ منصورصارمی ـو............... باهمراهی ترانه سرایان  بزرگی همچون :رهی معیری  ـ بیژن ترقی ـ پازوکی ـ نواب صفاـ معینی کرمانشاهی ـ تورج نگهبان ـ بهادریگانه ـصهبا ـ پژمان بختیاری ـ بانوسیمین بهبهانی ...گويندگان بنام،بانو روشنک ـ بانوآذرپژوهش ـ بانوفخری نیکزادـ فریدون توفیقی ـ ایرج حقیقی ـ محمدجهانفردـ فیروزه امیرمعز...... وباهمکاری دیگرهنرمندان دررادیوایــــران آغازشد:

دوست دارم شمع باشم دردل شبهابســوزم

                                                      روشنی بخشم میان جمع وخودتنهابســـوزم

شمع باشم اشک برخاکستـرپـــروانه ریـــزم

                                                      یاسمنــدرگردم ودرشعله بی پـــروابســـوزم

لاله ای تنهــاشــوم دردامن صحــــرابـرویــم

                                                     کــوه آتش گـردم ودرحسرت دریـــابســـــوزم

اشک شبنــم باشم وبرگونه ی گلهـابلغـــزم

                                                      برق لبخنـدی شـوم درغنچه ی لبهابســـوزم 

ماه گــــــردم درشب تــارسیه روزان بتــــابم

                                                      شعله ی آهی شــوم خودرازسرتاپابســوزم

یازهمت پـربســــــایم برثریــــاهمچوعنقـــــا

                                                      یابســـــازم آن قــــدرباآتش دل تابســـــوزم

(بخشی ازاشعارآوازدلنشین باصدای ایـــرج استادآوازوغزل ایرانزمین دربرنامه ی گلهـــا)

از سال ۱۳۳۹ ش به علت گسترش برنامه هاي راديو، برنامه «گلها» نيز گسترش و تنوع يافت و بيشتر اوقات در دوبخش اجرا و پخش مي شد:۰

برنامه ي گلها :(گلهاى آواز و موسيقى‌ ايرانى‌) شامل بیش از ۱۶۰۰ برنامه راديــويى بود كه در ظرف ۲۳ سال، از ۱۳۳۴ تا ۱۳۵۷ خورشیدی (۱۹۵۶ تا ۱۹۷۹م)، پخش ميشد. اين برنامه‌ها شامل شرح ادبى‌ و دكلمهٔ شعر همراه با موسيقى‌ بود و در ميان آنها قطعه‌هاى تكنوازى هم وجود داشت. طى‌ بيست و سه سال پخش اين برنامه‌ها از منتقدان بر جستهٔ ادبى‌، گويندگان مشهور راديويى، خواننده ها، تصنيف سازان و موسيقى دانان برجسته ي ايرانى‌ براى شركت در آنها دعوت ميشد. این برنامه ها فقط نمونه‌هاى عالى‌ موسيقى‌ نيستند، بلكه نمونهٔ والاى بيان هنرمندانه و ناب ادبى‌اند.

 برنامه «گل هاي جاويــــدان» :كه درآن يك يا دو ساز ، به همراهي صداي خواننده ، به اجراي برنامه مي پرداختند واشعار برگزیده آن اغلب از شاعران گذشته ومعاصرچون سعدي و حافظ ،وحشی بافقی ، عارف قزوینی ،شهریار،عمادحراسانی ـ بیدل دهلوی ـ ر هی معیری ،نظامی گنجوی ،و.....بود۰

برنامه «گلهاي رنگارنگ» ؛ :كه اشعار آن بيشتر از شاعران معاصري همچون رهي معيري نواب صفا، شهريار ، معيني كرمانشاهي و… انتخاب مي شد۰

از ديگر برنامه هايي كه بعدها به برنامه «گلها» افزوده شد و به آن تنوع وگيرايي بخشيد، " گلهــای صحرایی "و«برگ سبز» بود كه به ساز وآواز و شعرخواني اختصاص داشت .درآغاز برنامه های برگ سبزاين دو بيت شعر خوانده مي شد:۰

چشم بگشا كه جلوه دلـــدار             به تجلي است از دروديوار
اين تماشـــا چو بنگري گويي            لیس فی الدارغیره دیــــار           
                                         

وگاهی برنامه گلها(برگ سبز)بااين جمله هاپايان مي يافت:"اين هم برگ سبزي بود، تحفه درويش ، علي نگهدارتان" ــ " پیوسته دلت شادولبت خنــــدان بـاد "

شاخه گل ، عنوان برنامه اي ۳۵دقيقه اي بود كه به معرفي يك شاعر و خواندن چندبيت از همان شاعر و سپس اجراي يكي از ترانه هاي «گل هاي رنگارنگ » مي پرداخت۰

آنچه باعث دلبستگی  وپیشواز مردم هنردوست از برنامه «گلها» شد، يكي شناخت ژرف مرحوم پيرنيا از شعر، ادب و موسيقي ايران وعامل ديگر، ریزبینی و وسواس او در گزینش  اشعار و قطعات موسيقي بود. بارها يك قطعه موسيقي را مي شنيد وبخشهایی از آن را انتخاب و بخش ديگررا حذف مي كرد. پس از انتخاب شعر، آنها را با موسيقي همنوا كرده و نوارضبط شده را بارها مي شنيد و حتي براي كساني كه به ديدنش مي آمدند، پخش مي كرد واز دیدگاه افراد صاحب نظر بهره مي جست۰

پخش برنامه «گلها» از راديو، موجب تجديد چاپ پی درپی ديوان هاي گوناگون شاعران گذشته ومعاصر ايران ، بالارفتن شناخت و آگاهي هرچه بيشترمردم نسبت به شعروادب فارسي و آشنايي مردم جهان با فرهنگ، هنر، شعروادب ايران زمين شد۰بطورفشرده دستاوردکارنامه ی درخشان "برنامه ی گلها " عبارت است از: گلهای جاویدان 157برنامه ــ گلهای رنگارنگ 581برنامه (این برنامه ازشماره ی 100شروع شده )ــ  برگ سبز312برنامه ــ شاخه ی گل 465برنامه ــ گلهای صحرایی 62برنامه ــ گلهای تازه 201برنامه ــ همراه باصدهاترانه وتصنیف زیباوماندگار.

پس از درگذشت پيرنيا (درسال ۱۳۵۰ش) ، هنرمنداني كه درتهيه برنامه «گلها» نقش داشتند، هركدام به دنبال كار خود رفتند و اوضاع دگرگون شد. ديگران كوشيدند كه راه او را ادامه دهند، اما «گلها»ي آنان رنگ و بوي «گلهاي» پيرنيا را نداشت.

زماني كه پيرنيا دچار سكته قلبي ودربيمارستان بستري شده بود، دكتر معين افشار، دوست یکدل و با وفاي او، كه تا پايان دوره خدمت پيرنيا در راديو، با وي همكاري داشت، سبدي از گل برايش هديه آورد كه بر روي كارت همراه گل ها اين رباعي را نوشته بود:۰

تامهــــردرخشنـــــده ومه تابــان بـــــــــا د       عمرتوچو" گلهـــا"ی تو"جاویــــدان "باد

چون آنهمه " شاخه های گل " ازتوشکفت      " پیوسته دلت شــادولبت خنــــــدان باد"

پیرنیاسرانجام در یازده آبان سال  1350 خورشیدی در سن 71 سالگی در تهران درگذشت روانش شادویادآن بزرگمرد گرامی باد

سایت اینترنتی رادیــــوگلهــــــا (۲۴ساعتـــه ،شبانه روزی )

امروزه خوشبختانه با برنامه رادیو گلهـــــاروزهای باشکوه موسیقی ملی ایران دوباره زنده شده است .رادیوگلهابه پایداری مسعودنوین فرح بخش موسیقی ملی وناب ایرانی راکه شامل آثار ماندگار هنرمندان ونوازندگان برجسته ی ایرانزمین است بصورت 24ساعته ازراه سایت اینترنتی برای دوستداران ودلبستگان آوازوموسیقی ناب ودلنشین ایرانی پخش می کند.اقای فرح بخش درباره ی اهداف رادیوگلهــامیگوید:

"اهداف رادیو گلها: ۱- ارائه ی برنامه های گلهای رنگارنگ ، گلهای جاویدان ، گلهای تازه ، برگ سبز ، و یک شاخه گل از طریق پخش رادیویی ۲۴ ساعته. ۲- انتشار نوشته های دیگر دوستداران برنامه های گلها که از طریق سایتهای اینترنتی به زنده نگاه داشتن یاد هنرمندان و دست اندرکاران عالیقدر این برنامه ها می پردازند . گام اول را برداشته ایم. امید آنکه شما صاحبدلان نیز به یاری ما آمده تا همه در کنار هم برای زنده نگاهداشتن این گنجینه های هنر موسیقی تلاش کنیم. از علاقمندانی که مایل به همکاری می باشند خواهشمندیم در صورتی که از برنامه های گلهای جاویدان ، گلهای رنگارنگ ، گلهای تازه ، برگ سبز ، یک شاخه گل ، و گلهای صحرایی اثر یا آثاری در اختیار دارند و علاقمند به پخش رادیویی آنها می باشند  با ما در رادیو گلها از طریق radiogolha@hotmail.com تماس حاصل نمایند ، باشد که با یاری شما این آثار ارزنده را زنده نگاه داریم"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ ـ دوستداران موسیقی اصیل وناب ایرانی  برنامه ی گلها،24ساعته می توانندبه آدرس زیرمراجعه  کرده وتنهابایک کلیک  این برنامه های دلنشین رادررادیوگلهابشنوند:www.radiogolha.com    ـ وهمچنین بانوشتن  : (رادیــوگلهـــا)به زبان فارسی نیزمی توانید به آسانی وارداین برنامه رادیویی شوید.

 

۲ ـ  وبرای دانلودبرنامه ی گلهای تازه ،گلهای رنگارنگ ، گلهای جاویدان ،گلهای صحرایی وبرگ سبزو... به نشانی :گنجینه موسیقی ایرانی ـ http://ardekani.mihanblog.com  ( موسیقی اصیل ایرانی - آرشیو برنامه ی گلها و ...( فرهاداردکانی ) )مراجعه کرده وازلینک همین وبلاگ و ازگنجینه ی برنامه گلهــــا / ویاازوبلاگ http://qwsa.blogfa.com/ـ گلهای رنگارنگ (ترانه هاوآهنگهای سنتی )ـ دانلودفرمایید.

پاینــــده ایــــران  ـ وپاینـــــده گلهای ایرانی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ             

نــوروز،جشن بزرگ ملی

 
     هرروزتــــان نـــــوروز ،نــــوروزتــــان پیـــــروز
 

        

ای آفریـدگارپاک، واهورامزدای دانــاوتـوانــا،

که جهان هستی واین زمین ،وآب وگیـــاه را آفریــدی ،

اینک تورا ،وراستی را،واندیشه های نیک رامی ستاییـم ،

وازتومی خواهیم  ،آرزوی کسانی راکه راست ونیک اندیش ،

ودرست کردارند، وتوآنهـارامی شناسی ،برآورده سـازی ،

ای دانـاوتوانـا، مانیک می دانیـم که تونیایشهـایی راکه ازدل برآیـد،

وبـرای انجامی نیک باشــدپاسخ خواهی گفت .

آفریدگار یکتـا، هنگامی که تورابااندیشه ام شناختم دریافتم که :تویی سرآغازوسرانجام

هستی ،وتویی سرچشمه ی اندیشه ی نیک وآنگاه که توراباچشم دل دیدم ،

دانستــم که :تویی آفریـدگارراستین وتویی داورکـردارمردمـان ،

ای اهورامـزداآفریـدگاربزرگ ، درپرتواندیشه ی نیک ،مارابرافــروزوبرافــراز.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرارسیدن نوروزباستانی  ـ یادگارنیـاکان مـا- آغازسـال نو،وبـهـــــــار دل انگیز، برهمه ی هم میهنـــان پاکسرشت ،دوستـــان وایرانیـاران نیک اندیش خجسته وهمایون باد.

 فرارسیدن جشن باشکوه شب چارشنبه سوری پبشاپیش برشماخجسته باد

زردی من ازتــو  ،  سرخی توازمن 

 
بر خلاف  پنداربافی های بیجاُُُُوبی پایه،گرامیداشت وبزرگداشت  آتش ، نه به دليل پرستش آن كه در واقع نوعي نشانه و اثر از روشنايي و حقيقت اهورا مزداست و نقشي كنايه اي دارد وایرانیان پاکدین وپاکسرشت هرگزآتش پرست نبوده اند.


 جشن سوري و يا آنچه ما امروز آن را چهار شنبه سوري ميخوانيم ، جشني است كه مانند بيشتر جشن هاي ايراني كه به ستاره شناسي بستگي دارند مبدا همه حساب هاي علمي و تقويمي است .

 در آن روز گاران یعنی در سال 1725 پ م پیروان زرتشت بزرگترين حساب گاه شماري جهان را نموده و كبيسه پديد آورده و تاريخ كهن را درست و منظم كرده اند.
بر خلاف بعضي از مناسبت ها اين مناسبت سرچشمه اي كهن و باستاني در تاريخ اين آب و خاك دارد ، و بیجا نيست اگر بگوييم از اهميتي به مراتب بالاتر از نوروز بر خوردار بوده است .
ازين رو شايد از آنچه كه بايسته اين مناسبت تاريخي بوده كمتر به آن توجه شده ! بر ماست كه دست كم در مورد بعضي نكات برجسته آن بيشتر از آنچه تا حال ميدانسته ايم بدانيم.جشن سوري تنها يك جشن ساده نيست ، جشن سوري يك ياد آوري از گوشه اي از تاريخ غرور آفرین  اين آب و خاك است .

دليل توجه به فروغ و روشن كردن‌ آتش :

نگويي كه آتش پرستان بَدند
 پرستندگان پاك يزدان بُدنـــد                        
                           "فردوسي"

فروغ به معني نور و روشنايي است ، بر اساس فرهنگ  زرتشت نوروروشنایی ،از آتش نیزكه يكي از آفرینشهای  اهورا مزدا ميباشد سرچشمه مي گيرد .بر خلاف پنداربافی های بیجا، بزرگداشت وگرامیداشت آتش نه به دليل پرستش آن كه در واقع نوعي نشانه و اثر از روشنايي و حقيقت اهورا مزدا ميباشد و نقشي كنايه اي دارد .

در زمان ايران باستان و همچنين پيروان امروزي آيين بهي(زردشتي) از آنجا كه براي اهورا مزداخالق مطلق گيتي سمت و سويي جغرافيايي و مادي قائل نيستند هر جا كه فروغي ديده شود آن را نشانه اي صوري از وجود روشنايي و حقيقت و وجود اهورا مزدا مي دانند ، از اين روست كه در هنگام نماز رو به فروغ نماز مي گذارند .

در فرهنگ آيين بهي انگره مينو ( از دو بخش انگره + مينو تشكيل ميشود انگره به معني فشرده و خلل رساني است و مينو از «من» مي آيد كه در زبان سنسكريت به معني دانش است ) سبب بدي و زشتي و پليدي در تاريكيست و در نقطه برابر آن سپنتا مينو * ( از دو بخش سپنتا + مينو تشكيل شده در اينجا سپنتا به معناي سود رساني و مينو هم معني پیشین  است ) می باشدكه سبب خير و خوبي و نيكيست و در روشنايي و فروغ جاودان قرارگرفته است .

همچنين آتش در زمان باستان  از بين برنده بيماري و بدي بوده كه اينها همه بدست انگره مينو توليد ميشدند .
از اين جهت و دلايل ديگر براي گرامیداشت آتش است كه در آيين باستاني ايران آتش راگرامی میداشتند و بیشتر مراسم و جشن ها با حضور آتش بر گزار ميشده و مي شود .
 
البته دليل ديگري نيز وجود دارد و آن آتشي است كه زرتشت با خود به همراه داشته و بي دود بوده ، گفتار در مورد آن آتش از حوصله اين نوشتاربیرون است ، براي آگاهی  بيشتر رجوع شود به كتاب فروغ زردشتي ."برگرفته از:سایت عصرایران"

.       ((همه باهم  ــ  جشن بزرگ ملی چهارشنبه سوری ـ پاینده ایران  ))

فرشته ای بابالهـــای شکسته !(بخش یکم )

 

داستــان غم انگیـزوشگفت انگیـزدختری عاشق بنـام  ســوری!  

 ( بخش يكم )

" گل مــی کنـــد به بـــاغ نگـاهت جـوانیـم

                                                     وقــتی بروی دامــن خـــود می نشانیـم

داغ جنون قــطره ی اشــکم به چشم تو

                                                    هر چنــد از دو چـشم خودت می چکانیـم

مـن عابــر شــکســته دل خـلـــوت تو ام

                                                      تا بیـکران چشـم خـــودت مــی کشانیم

یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کنـد

                                                     انــــدوه و درد غربــت بــی همـزبــانیـــم

وقــتی پـریــد رنگ تــو از پشت قصه هـا

                                                       تصویـــر شد نهـــایت رنــگــین کـمانیـم

تو، آن گلی که می شــکفی در خیـال من

                                                      پُر می شود زعطـر خوشــت زنـدگانیــم

در کـهـکشان چـشم تو گم می شود دلم

                                                     سرگـشتـــه در نــهایــتی از بی نشانیـم

زیـبـــاتـــرین ردیف غـــزلهـــای من توئی

                                                    ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـــرو کمانیــم

                        حـــالا بیـــــا و غــربت مــا را مـــــرور کن

                        ای یــــادگـــــار وســعت سبـــز جوانیــم"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گل ســرخی که درجهنم روییــــــد! 

 

درروزگاری نه چندان دور( در پایان دهه ی چهل خورشیدی  )یک جوان خوش تیپ وخوش اندام اردبیلی بنام ایوب ...که بعنوان سپاهی دانش دریکی ازروستاهای منطقه ی الموت استان  قزوین مشغول بخدمت سربازی می بوددریکروزبهاری دردامنه ی کوهپایه ای  پرازآلاله هاوگلهای وحشی بایکی ازدختران زیباودلربای روستای محل خدمت آشناشده وارتباط دوستی وعاطفی برقرارمیکنند، نام این دختر " ســوری " است .سوری دخترصاف وساده دل وگل سرسبدروستااورامیبیندوعاشقش می شود ، دل می بازدوداستان عشق وعاشقی ازهمینجاشروع ورفته رفته به اوج خودش می رسد. دیری نگذشت که  دوره ی خدمت سربازی پسرجوان به پایان آمدوسربازجوان کوله بارش رامی بندد ،بی خبروبی سروصداروستاراترک کرده وبه دیارش اردبیل بازمیگردد .پس ازآن چندماه تنهاازراه دوروازراه  نامه نگاری  ارتباط ادامه می یابد تااینکه بعدازمدتی به نامه های عاشقانه سوری پاسخی نمی رسد دراین میان سوری چه میکند؟سوری چشم به راه بازگشت معشوق می ماندوچندسالی درخانه می نشیند، اماهیچ خبری نیست !ازهرمسافری خبرمیگیرد.اماکم کم هرامیدی  به ناامیدی پایان می یابد. . تااینکه سوری بیچاره بناچار بعدازپنج سال  چشم به راه ماندن  دراوج ناامیدی درپی عشق گم شده اش به راه می افتدوبارسفرمی بندد...دریکی ازروزهای بسیارسردزمستانی ودورازچشم خانواده  درلابلای عده ای مسافرکه عازم شهربودندپنهان شد ،خودرابه جاده ی اصلی تهران تبریزرساند وبه اتوبوسی که عازم  اردبیل بودسوارشد.

ازالمــــوت  تااردبیــــل ،به دنبال نیمه ی گمشــده !

سوری به دنبال که می آید؟ از او چه می داند؟ به چه نشانی دنبال او می آید؟آری فقط می داند که عشق او به دیار اردبیل رفته کوله بارش را می بندد و راهی دیار او می شود،به شهرمعشوق  می رسد.او که نشانی نداردچندروزوجب به وجب این شهر را به دنبالش می گرددسرانجام پیدایش می کند اماایکاش پیدانمی کرد . . .سوری باهزاران امیدوآرزوزنگ خانه ای رابصدادرآورد..." (ببخشیداینجاخونه ی آقای ایوب ...است ؟")یک خانمی جوان که بچه ی دوسه ساله ای در بغل داشت دررابازکردوبه سوری گفت:من، همسرایوب هستم! بفرمایید!...وازهمه دردآورتراینکه ایوب هم به وی روی خوش نشان ندادوازگفتگوباوی خودداری کرد.گویی دنیابه دورسرسوری بیچاره چرخید.دختر آواره فهمیدکه جوان عاشق دیروز ، امروز ازدواج کرده ! زن دارد، بچه دارد و زندگی ،همچنین ایوب بعنوان آموزگاردراداره ی فرهنگ استخدام شده زندگی خوبی دارداماازدواج کرده ودیگرکارازکارگذشته است .سوری واقعیت را می بیند، شوک عجیبی بر پیکرش وارد می شود اما دیگر چاره چیست؟.سوری چه می کند؟ آخر عشق او ماورای عشقی است که در ذهن بگنجد!؛عشق اوزمینی نیست  به راستی چه کند؟او نمی تواند دل بکند و از دیاری برود که بوی عشق او را می دهد.او تصمیم به ماندن می گیرد. روزهادرخیابانهاپرسه می زندوشبهادرخرابه ای که روبروی منزل ایوب است می خوابدآن هم درسرمای سخت اردبیل .هر روز دلدارخود را از راه دورودرگوشه و کنار می بیند و به همین بسنده می کند. چندین بار خانواده سوری او را به ولایت خود می برند اما باز هم سوری بی تابی کرده و به شهردلداربازمیگردد .چندین سال از این داستان می گذرد و هم اکنون عاشق و معشوق هر دو پیرند و فرسوده، اما آتش سوزان عشق هنوزدرقلب سوری زبانه می کشدوخاموش نشده است .

می گویندروزهای نخست سوری بی خانمان وآواره ،که خانه وسرپناهی نداشت برای زنده ماندن وبدست آوردن لقمه ای نان خالی درکوی وبرزن شهربناچارگدایی میکرد ،درسرمای سخت وتوانفرسای اردبیل مدتی شبهادرخرابه هامی خوابیدتنهادلخوشی اش این بودکه روزهاازخیابانی که خانه ی ایوب درآنجابودردمی شدو ازهوای یارکه نزدیکش بودنفس میکشید.مدتی هم بعنوان خدمتکاردرمنزل یکی ازبزرگان شهرمشغول بکارشدوسرانجام مردم خوب شهر با کمک هم برای سوری جا و مکان تهیه کردند و سوری را دیگر از اهالی اردبیل می دانند. سوری دیگر هرگز به دنبال عشق دیگری نگشت به عشق نخستین خودوفادارماندویک عمر با شرافت زندگی کرد.به راستی که سوری واژه عشق را به معنای واقعی اش تفسیر کرد اما نه با ادبیات و قلم یا که با شعار. بلکه با دل پاکش  آری به راستی که سوری باوفاوپاکدل تندیس خوشتراش  وخوشنما،ونماددلرباوجاودانه ی  دلباختگان راستین دراین دوره وزمانه است  ...او به تنفس در هوای یار هم دلخوش  است این داستانی است که حقیقت دارد می گویند سوری هنوز هم زنده است و در همین شهر زندگی می کند....وسرانجام اینکه عشق پاک سوری جاودانه خواهدماند! " عشق هرگزنمیمیــــــرد" .

  شعر زیبــای سوری از: استاد عاصم اردبیلی

یکی ازشاعران توانای آذربایجانی بنام عاصم اردبیلی که درشهرخودازنزدیک گواه این عشق آتشین بوده  گوشه ای ازداستان غم انگیزسوری رابه زبان آذری سروده است  این شعر بدون هیچ تردیدی شاهکار شاعر آن است. شاید دلیل جذابیت شعر، واقعی بودن داستان آن باشد. عشق سوری زمینه ای می شود برای شاعر توانای اردبیلی تا شعری بسراید که به راستی  شاهکار است. (این شعر در مجموعه شعر قانلی سحر (سحرگاه خونین) به چاپ رسیده است) که متن آذری وبرگردان فارسی این سروده ی ما ندگاروزیبــارادرپست آینده می آورم  .         دنباله دارد.............

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

1 ـ  " ســوری " نام دخترانه ،نوعی ازریا حین سرخ است (برهان )ورد.نوعی ازگل سرخ وبسیارخوشبوکه آنراگل محمدی نیزگویند(ناظم الاطبا)نام گلی ست سرخ رنگ وهرگل ولاله که سرخ باشدسوری گویند(غیاث اللغات )گل سرخ چون لاله ومانندآن (فرهنگ رشیدی ) ـ سرچشمه لغتنامه ی دهخدا.

2 ـ سپاه دانش نام یک نهادآموزش‌دهنده بودکه در دوره فرمانروایی  حکومت پیشین و نخست وزیری اسداله علم در سال ۱۳۴۱ خورشیدی بنیاد نهاده شد .تاسال 41خورشیدی درروستاهای ایران ازمدارس نوین خبری نبودوآموزش سوادقدیم ومرسوم دینی تنهابوسیله ی  مکتب دارهاودرمکتب خانه ها انجام می گرفت .در سطح کشور و در میانگین رده‌های سنی ،۸۵٪ ایرانیان در بیسوادی کامل زندگی می کردند تنها راه بیرون آمدن از بیسوادی بهره گرفتن از نیروی دانش‌آموختگان ایران بود. این سپاه از دانش‌آموختگان دختروپسرازدورهٔ کامل متوسطه تشکیل می‌شد که بر پایهٔ لایحه‌ی مصوبه بهمن‌ماه ۱۳۴۱ مجلس شورای ملی ایران  برای خدمت درمدارس روستاهای کشوربوجودآمد   . آموزگاران سپاه دانش دختروپسریک دورهٔ ۴ ماهه را در مراکز آموزشی ارتش  می‌گذراندند و با درجهٔ گروهبانی (وبالباس ویژه ی سپاهی دانش )برای خدمت در سپاه دانش به وزارت آموزش و پرورش گمارده می‌شدند. خدمت آنان در سپاه دانش، خدمت زیر پرچم آن‌ها به شمار می‌آمد. تا سال  1357ش .ه بیست و هشت دوره از پسران و هجده دوره از دختران در این سپاه خدمت کردند که شمار آنها به بیش از یک صد هزار تن رسید. همه خدمات‌ فرهنگی و اجتماعی را سپاهیان دانش به رایگان انجام می‌دادند.دختـــران و پســران دیپلمه، لیسانسیه، فوق لیسانس و آنهایی که دارای درجه دکترا  در رشته‌های پزشکی و یا رشته‌های دیگر بودند و خدمت زیر پرچم را می بایستی انجام دهند، پس از یک دوره کارآموزی چهار ماهه بین این سه نهاد ، سپاه دانش ، سپاه بهداشت وسپاه ترویج وآبادانی تقسیم می‌شدند. دانش نوین روزومدرسه های جدید،کشاورزی مکانیزه  وبهداشت همگانی تادورترین روستاهای ایرانزمین بوسیله ی آنان گسترش یافت. ــ سرچشمه : ویکی پدیا.(برای آگاهی بیشتردراین باره به "دانشنامه ی آزادویکی پدیا "مراجعه فرمایید)

 

گل برگهای آغوشت

 

 در خاطر منی ، همیشه دریادمنی !

 

"در دفتر شعرم

وقتی به نام تو می رسم

خیالم ابری می شود

و چشمانم بارانی

که آرام شروع به باریدن بر نام تو می کند


تو بزرگ می شوی

جوانه می زنی

و سبز می شوی

گل می دهی


و من

چون قطره ی شبنم

میان گلبرگ های آغوشت به خوابی عمیق فرو می روم .

اینجایی !

نشسته بر زورق خیال من

بر بستر زلال برکه ی احساس

و با پوست لطیف و نازک خویش

پرنیان موجهای مهربان آب را متبرک می کنی

اینجایی

درست در میان موجهای قلب من...

تو همیشه در یاد منی

آسمان به آسمان،

کوچه به کوچه

رویا به رویا.

هر جایی که می نگرم با منی.

اما ...

دلم برایت تنگ می شود !!!
"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت : بدون شرح !

تاريخ ايرانزمين

 دلقکان وچاپلوســان درعصرناصرالـدین شـــاه !     ـــ (بخش دوم)


اگـرزبــاغ رعیت، ملک خـــــوردسیبی   بــرآورنــــــدغلامـــان اودرخت ازبیـخ

به پنج بیضه که سلطــــان ستم روادارد    زننـدلشکریانش هـــــــزارمرغ به سیخ   "سعــــدي "

قرن نوزدهم میلادی سر آغازدگرگونیهای شگفت انگیزوبرق آسادراروپابود.امادرمیهن ماناصرالدین شاه واطرافیانش ،بی خبرازپیشرفتهای بزرگ اروپــا درزمینه ی دانش های گوناگون وتکنولوژی ،برویه ی کودکانه وبسیاراحمقانه به مزه پراکنی دلقکان وچاپلوسی های درباریان سرگرم ودلخوش بودند.قبله عالم شب وروزخودرابه کامرانی بازنان حرمسراوبامسخرگی ولودگی بادلقکان ومطربان می گذراند. درحالیکه فقروپریشانی ومحرومیت ،عقب ماندگی ونادانی میهن مارادرتاریکی وحشتناکی فروبرده بوددردربارشاه قاجاردلقکانی چون : حبیب دیوانه ــ شغال الـدوله ــ کریم شیره ای ــ شیخ شیپور ـ ملیجک و....... به لودگی ومسخرگی مشغول بودندوباگفتن لطیفه هاوباانجام کارهایی که گاه بسیارزشت بودکوشش میکردندقبله ی عالم رابخندانندوانعامی دریافت کنند.

                                                                            

حسین نوربخش نویسنده ی دوکتاب «دلقکهای مشهوردرباری  ـ وکریم شیره ای دلقک دربارناصرالدین شاه قاجار »می نویسد:

 درعصرقاجاریه درمملکت ماکاردلقک بازی آنقدربالاگرفته بودکه هرمقام ودستگاهی برای خوددست کم یک دلقک داشت .دلیل این کارهم خیلی روشن بود،زیراوقتی شخص قبله ی عالم دردربارخودبه اندازه ی یک لشکر،دلقک وملقک ومسخره ودیوانه ، ندیم ولوطی ورقاص وآوازه خوان ومطرب وغیره داشته باشد،دیگران که نایب السلطنه ـ والی وحاکم ونایب الحکومه باشند،چرابرای نشاندادن جلال وجبروت دستگاه خویش دلقک نداشته باشند؟

شیخ شیپـــور : تن پوش مبارک است !

شیخ حسین مشهوربه« شیخ شیپــور»ملقب به امین العلماازدلقکهای دوره ی ناصری ومظفری ونیزدوره ی محمدعلی شاه واحمدشاه بود.وی موردتوجه میرزاعلی اصغرخان اتابک اعظم واقع شده بود.شیخ شیپورآدمی بودبلندقامت وبسیاربدریخت .گردنی کلفت داشت ونیزشکمی گنده وصدایی همانندصدای گاو،می گویندیک وقتی ناصرالدین شاه به مجلسی واردشدشیخ شیپورهم درآن مجلس حضورداشت به محض اینکه شیخ شیپوراورادیدگفت :حضرت گاوتشریف آوردند،تعظیم کنید!.ناصرالدین شاه امرکردفورااوراریسمان بیاندازند(یعنی اوراخفه کنند).فراشهای غضب(آدمکشان ) برای اجرای دستور برسراوریخته خواستندکه کاراورابسازند.دراین میان میرزاعلی اصغرخان اتابک اعظم که درمجلس می بود  نزدشاه میانجیگری اوراکردوموردبخشش واقع شدوازمرگ رهایی یافت .ونیزمی گویند: روزی شیخ شیپوردرحضورناصرالدین شاه بازی درمی آوردومسخرگی میکرد.ناصرالدین شاه دستوردادکه بعنوان جایزه وخلعت ،پالان الاغی راآورده وپشت اوبگذارند.پالان راروی پشتش گذاشتند،مدتی خرشدوصدای الاغ ازخوددرمی آوردسپس باکمال خونسردی شروع کردبه پاک کردن پالان ودرضمن تمیزکردن باخودمی گفت :تن پوش مبــارک است ،تن پوش مبارک است ! (ناصرالدین شاه گاه لباس خودرابه رجال موردتوجه هدیه می دادوچون لباس قبله ی عالم بود،آن راتن پوش مبارک می گفتند!)

 چاپلوسی وتملق گویی طاووس به " قبله ی عالم " !

درباریان ازهررویدادی برای چاپلوسی وتملق گویی بهره می بردند.عین السلطنه درروزنامه ی خاطرات خویش می نویسد:

« دودانه طاووس تازه به باغ آورده اند، یکی ازطاووسهافوراچتری زده ایستادناصرالدین  شاه تماشامی کرد.حضاربرای چترزدن این طاووس چیزهاگفتند،یکی ازچاپلوسان بنام حاجی آقامی گفت : طاووسهاازجانب خــدا،قبله ی عالم راتبریک وتهنیت عرض می کنند!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 اولین تلفن همراه موجوددرایران متعلق به ناصرالدین شاه بوده است .!

اولین تلفن همراه متعلق به ناصرالدین شاه بود+عكس

 

 به گزارش خبرنگار "سرویس فضای مجازی " خبرگزاری فارس، اولین تلفن همراه موجود در ایران متعلق به ناصرالدین شاه بوده است.
شكل و شمایل این تلفن همراه كه در سال 1230 تولید شده است، به تلفن‌های همراه امروزی شباهتی ندارد. این تلفن همراه در سفرها همراه ناصرالدین شاه بوده وقطعات سنگین آن رابرروی اسب ویاقاطرحمل میکردندو در زمان نیاز به كابل‌های كشیده شده بین راه وصل و با مخاطب مورد نظر تماس تلفنی برقرار می‌شده است. این تلفن دارای راهنمای فارسی بوده و ساخت كارخانه البیس شهر زوریخ می‌باشد.
 
تصاویـری ازمـوبایل ناصـرالدین شــاه!
 
تلفن همراه ناصرالدین شاه
 
 
تلفن همراه ناصرالدین شاه
 
farsnews.com
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سرچشمه: ایران درعصرناصرالدین شاه ـ محمودحکیمی

 

همراه باشاعـــران معاصـــــر

 مالاله ایم وبهــره ی ماغیـرداغ نیست !

 ...

ای آتشین لاله ...چون روی یـاری !

برآن دل خونین ،بگو داغ که داری ، بگو داغ که داری !؟...

                                                                        " رهـــی "

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 تو ، آسمـــان آبی وآرام وروشنی !

بگذار سر به سينه ي من تا كه بشنوي

                                                آهنگ اشتيــــــاق دلي درد منـــــــــد را

شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق

                                              آزار اين رميـــــــده ي ســـر در كمنـــد را

بگـــذار ســــــر به سينه ي من تا بگويمت

                                       اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست

بگــذار تا بگويمت اين مرغ خسته جـــان

                                          عمريست در هـواي تو از آشيــان جداست

دلتنگم، آنچنـان كه اگــــر بينمت به كام

                                          خواهــم كه جــاودانه بنـــــــالم به دامنت

شايــــد كه جاودانه بمــاني كنــــار من

                                            اي نازنين كه هيچ وفـــا نيست بــــا منت

تـو آسمــان آبـــــي آرام و روشنـــــي

                                           من چون كبـــوتري كه پـرم در هـواي تــو

يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم

                                           با اشك شـــرم خويش بريـــزم به پاي تـو

بگـــذار تا ببوسمت اي نوشخنـــــد صبح

                                              بگــذار تا بنوشمت اي چشمه ي شراب

بيمار خنده هاي توام ، بيشتـر بخنـــــد

                                              خورشيـــد آرزوي مني ، گـــرم تر بتـاب

                                                                     " مشیـــری "

  

سخن ســرایان گمنـــام !

یــادی ازسـوخته دل خراســان ،یغمــای نیشــابوری

قرعه ی دانش بنام خشت مالی می زنـد

آفــرین بـرخاک شاعــرپــرورایـــــــران من!

نخستین جشنواره توس (جشنواره ی بزرگداشت جایگاه شاهنامه و فردوسی )پدیده ای شگفت انگیز،وبه باورتنی چندازادیب نمایان ،پدیده ای ناباورانه به همراه داشت .پیدایش شاعری ناشناخته درگستره ی شعروادب آن روزگار(تابستان سال ۱۳۵۴ش  )سخن سرایی که نه تنهاسروده هایش بلکه ریخت وقیافه اش هم برای شماری ازباشندگان جشنواره شگفت انگیزمی نمود.اوهیچ همانندی به آنهانداشت ،شاعری بود "خشت مال " باپوشاکی ساده وروستایی وبیانی به سادگی وزیبایی چشمه ساران ،سخنانش نیزهمانندی بسیاری باخودش داشت ،به همان سادگی ،به همان پاکی ، به همان بی پیرایگی .

 ـ هیاهوبرخاست ونشریات دست آویزتازه ای یافتند.همه جاودرهمه ی نشست هاوگردهمایی های ادبی  سخن ازیغمابود،حیدریغمای نیشابوری ،شاعرخشت مال خراسانی ،درجشنواره ی توس غوغاکرده بود.درپیرامونش پنـداربافان افسانه هاسـاختند،داستـان هاپرداختند،راست ودروغ هابرهم بافتنـدکه : کی هست ...؟ ازکجاآمده ...؟چه کرده ...؟وچگونه شاعرشده ...؟!

اندیشمندان پاکدل ونیکوسرشت ازپاکدلی وراستی هاکه دررخساروسخنانش یافته بودندزبان به ستایش گشودندوکوته اندیشانی که چشم بینانداشتندازراه (کافرهمه رابه کیش خودپندارد)باهووجنجال مدعی شدندکه : کاسه ای زیرنیم کاسه است ونیرنگی درکاراوست .زخم زبان هازدند،سرزنش هاونکوهش هاکردندوتاآنجاپیش رفتندکه اورابه گناه کم سوادی وروستانشینی به شعردزدی بدنام کردند.وچون شوندی پابرجابرای اثبات بدنامی وی نیافتند،بی پروایی کینه توزانه رابدانجاکشاندندکه درمقام آزمایش وی برآمدند،تامشتش رادرنزدهمگان بازکنندوکوس رسوایی اش رابردروبام بکوبنــد...چراکه نه ؟!

آنهاکه ازمعاصران "حزین لاهیجی "بی دست وبی پاترنبودند،چرابایداجازه می دادندبی نام ونشانی یک لاقباوپابرهنه ازراه برسدوجای آنهاراتنگ کند؟شگفتاکه هرگزازخودنپرسیدند: ماخودازکدام دانشکده پایان نامه ی " امیــرالشعرایی " گرفته ایم که به دستاویزآن توانایی آزمودن دیگران راداشته باشیم ؟!

اما،خوش نشین خیام وعطارنه تنهاناسازگاری نکرد،بلکه مهمانان ناخوانده راباآغوش بازپذیرفت وبااینکه رودرروی ناسزایش گفتند،باشکیبایی وخوشرویی هیچ آیینی ازمهمان نوازی رافروگذارنکردوباآنکه تاتوانستنددرآزردنش کوشیدند،تاآنجایی که درتوان داشت ازپذیرایی وآیین های نیکرفتاری پیشوازوبدروددریغ نورزید.

وآن گاه که ناخوانده مهمانان بازبانی خشکیده درکام ودستی درازترازپای خانه اش راترک میکردند،درپاسخ به آن تنگ چشمان چکامه ای دندان شکن سرود،چکامه ای که آشکارابرپاکدلی وی گواه است .آن کس که رمزورازشاعری راچنانکه هست بشناسدآشکارا می بیند سخنان کوبنده اش پتکی است که پابرجایی وی رابرکرسی پذیرش میخکوب می کند.واین است آن چکامه ی ماندگار(باکمی فشرده سازی )،سندی گویابرپاکنهادی یک روستایی آزاده ووارستگی وبینش ژرف شاعری راستین :

مطرب آهنگی بزن ، دمســــازباافغــــــــان من      تارســدبـــرزهــره ، فریـــادشــــــررافشــــــــان من

هرکه جان خواهدازاین محفل برون گرددکه باز     شعله بــرایجـــادهستی می زنـــدنیـــــــــــران من

همتی ای مـــرگ تاازدل خروشی برکشـــــــم       کاین فضـــاتنگ است بهــــــرعــرصه ی جولان من  

دوستــان راصحبت نان من است اندرمیــــــان      تنگ چشم است ُآن که می گویــدسخن ازنان من

من بـرای نـــان به صدسلطــان نمی آرم نیــاز       این من و،این پینه هـــای دست من ،بـــرهان من  

بی تامــل خانه بـــرفـــرقش فــــــــرومی آورم        گـــرگـــــــذارد،نعمت دنیـــــاقــــــدم بـرخوان من

کلبه ای دارم زخشت وگل ،که کاخ خسروان         ســــــــرفــــرودآرد،به کاخ بی درودربـــــــــان من

خانه من خانه ی عشق وصفاودوستی ست        نـــان عبرت می خـــوردازخوان من مهمــــان من

گــرچـراغم نیست ،شب ازمــاه وروزازآفتــاب        روزوشب ،جشن وچــراغانی ست درایـــــوان من

من ســــوادازگـــردش دورزمــــــان آمـــوختم       این چنین درسی ست اندرمکتب آســــــــــان من

گربمیرم درزبــــــــان من بیان شکوه نیست        تــانبنـــــددخط شکــــوه نقش بردیـــــــــــــوان من

بس سخن درسینه دارم ،گرسرم بری چونای      بعــــــدمـــردن ناله خیـــزدازتن بی جـــــــــان من

خسته شدبــازوی سنگ انـــدازهاو،بــرزمین       ســرنگون برگی نشــــد،ازشاخه ی ایمــــان من

قرعه دانش بنـــــــــام خشت مالی می زند       آفــــرین برخاک شاعـــــرپــــرورایـــــــــــــــــران من

درخراســـــــان آنقدرگوهــــــربپــــاشم ازادب       تابرنـــــداین طرفه راشیـــــــرازازاستــــــــــان من

بـــوی گـــــردمــرقدعطـاروخیــــام است، این      شعـــرهای دلنشین ،ازچشمه ی جوشــــان من

آنچنانم شعــرازاعماق اعضاســــرکشیــــــد       کزدهـــان بیـــرون شـــدوآگه نشـــددنــــــدان من

روزی اندردشت ،بـــــادازدست من دفترربود       گوش کن این قصه ی پرشــــــورازعنــــــــوان من

روبســوی چرخ بردو،من به خودمیگفتم این :     بـــادســــوی آسمانهـــامی بـــــرددیــــــــوان من

عیش وشـــــادی ازبرای دیگران من شاعرم       رنج بی پایــــــان چــــــرخ واژگــــــــــــون ازآن من

تامبــــــاد،ازگــرمی خورشیــــدمنت برکشم       اشک دیــــــده روزهایخ بست برمــــــــــژگان من

پشت خـــودمالم گه خارش ،به دیوارضخیم       تــانخارانــــدزمنت پشتـــم ،انگشتــــــــــــان من

می نویسم شعرباانگشت ،اندرخشت خام       گــــــربهـــــــای خامه ودفتـــــــرنشـــدامکان من

ناجوانمـــــــــردم ،گـــرازکوی فقیران پاکشم        گـــــربچــرخنــــــد،اختـــــران چرخ بافـــرمان من

جای اندرسینه ی اهل هنـــــــر،خواهدنمود      من اگــــــرگشتم فنــــا،اشعــــارجاویـــــــدان من

                               گــــربه اوج اختـــــــرگـــــــــردون زنـم کاخ جلال    

                              خاک زیــــرپای یــارانــم من ،ای یـــــــــاران من

 "یغما"که دراصل اهل جندق وبیابانک بودوباکوچ پدرش به خراسان وماندن وی دریکی ازروستاهای نیشابور،به " یغمای نیشابوری "نامورشده بود،دوازده سال پس ازسرودن این چکامه (اسفندماه ۱۳۶۶ش )جهان خاکی رابدرودگفت وبه دستیاری دوستان نیشابوری اش درگلگشت بین آرامگاه عطاروخیام به خاک سپرده شد.روانش شادویادش همواره گرامی باد. 

سرچشمه : کتیبه ونشریات آن روزگار

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت ۱ ـ سازمان جشنواره توس به ریاست فرح پهلوی در سال ۱۳۵۳ خورشیدی بنیان شد. این سازمان برگزار کننده جشنواره توس برای بزرگداشت استاد ابوالقاسم فردوسی توسی و شاهنامه بود. از نخستین وظایف سازمان دعوت بزرگان ادبیات پارسی و شاهنامه شناسان ایرانی و خارجی به توس و برگزاری جشنواره همه ساله توس بود. فرح پهلوی نخستین جشنواره توس را در ۲۳ تیر ۱۳۵۴ خورشیدی در تالار فردوسی دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی گشود. هدف از برگزاری جشنواره توس زنده کردن روح جوانمردی از راه بازگو کردن داستان‌های حماسی، اخلاقی و پهلوانی بود و بازگشت به ریشه‌های باستانی فرهنگ و اقوام ایرانی. جشنواره توس با ترتیب دادن برنامه‌های جانبی شامل نمایش، نگارگری ایرانی، نقاشی قهوه خانه‌ای، سینما، موسیقی، نقالی، ورزش باستانی، و نمایشگاه‌های بی شمار به یک فستیوال ملی تبدیل گردید و شاهنامه و فردوسی را به میان مردم برد..:(ویکی پدیا)

پی نوشت ۲ ــ در نخستین جشنواره یک خشت مال چامه سرا با فیلم "شاهنامه و مردم" به کارگردانی حسن ترابی به همه معرفی شد. در این فیلم کارگردان پیوند گروه‌های گوناگون را با چامه‌های استاد ابوالقاسم فردوسی به تصویر در آورده بود. ارزش این فیلم در خشت مال و جامه سرایی بود به نام " حیدر یغما " که باهنرنقاشی و خشت مالی در این فیلم رل خود را بازی می‌کرد.: (ویکی پدیا)

پی نوشت ۳ ــ نخستین دیوان اشعارشادروان حیدریغماشاعرخشت مال نیشابوری به کوشش سعیدکاویانی  درسالهای گذشته چا پ شده است  .

تاریخ ایرانزمین

مـاربــدوش ستمگــر ، و خیــزش کاوه ی آهنگــــر ــ ( بخش دوم )

خواب دیـــــدن ضحاک

 سالیان دراز ضحاک به ستم و بی داد پادشاهی کرد و گروه بسیاری از مردم بی گناه را برای خوراک ماران به کشتن داد.راستی ودرستی نیکی وهنرازکشور رخت بربست .ضحاک فریبکارویارانش افزون برشکنجه وکشتارجوانان برومندایرانزمین ـ دروغگویی ،جادوگری رمالی ،دزدی وچپاول دارایی های مردم، فریب ونیرنگ وخـرافات، رویه کاری (تظاهروظاهرسازی )،ستایشگری بیجاوچاپلوسی رادربرنامه ی کشورداری خودبکاربستند. کینه او در دلها نشست و خشم مردم بالا گرفت. یک شب که ضحاک در کاخ خفته بود در خواب دید که ناگهان سه مرد جنگی پیدا شدند و بسوی اوروی آوردند. از آن میان آنکه کوچک‌تر بود و پهلوانی دلاور بود بر وی تاخت و گرز گران خود را بر سر او کوفت. آن گاه دست و پای او را با بند چرمی بست و کشان کشان به‌طرف کوه دماوند کشید، در حالی که گروه بسیاری از مردم در پی او روان بودند.

ضحاک به خود پیچید و ناگهان از خواب بیدار شد و چنان فریادی برآورد که ستونهای کاخ به لرزه افتادند. ارنواز دختر جمشید که در کنار او بود حیرت کرد و سبب این آشفتگی را جویا شد. چون دانست ضحاک چنین خوابی دیده‌است گفت باید خردمندان و دانشوران را از هر گوشه‌ای بخوانی و از آنها بخواهی تا خواب تو را بگزارند .

ضحاک چنین کرد و خردمندان و خوابگزاران را به بارگاه خواست و خواب خود را باز گفت. همه خاموش ماندند جز یک تن که بی باک تر بود. وی گفت:«سرورمن ، گزارش خواب تو این است که روزگارت به پایان رسیده و دیگری به جای تو بر تخت شاهی خواهد نشست. فریدون نامی در جستجو ی تاج و تخت شاهی بر می‌آید و تورا با گرز گران از پای در می‌آورد و در بند می‌کشد.» از شنیدن این سخنان ضحاک مدهوش شد. چون به خود آمد در فکر چاره افتاد. اندیشید که دشمن او فریدون است. پس دستور داد تا سراسر کشور را بجویند و فریدون را بیابند و به دست او بسپارند. دیگر خواب و آرام نداشت.

زادن فریـــــدون

از ایرانیان آزاده مردی بود بنام آبتین که نژادش به شاهان قدیم ایران و تهمورس دیو بند می‌رسید. زن وی فرانک نام داشت. از این دو فرزندی نیک چهره و خجسته زاده شد. او را فریدون نام نهادند. فریدون چون خورشید تابنده بود و فره و شکوه جمشیدی داشت.

آبتین بر جان خود ترسان بود و از بیم ضحاک گریزان. سر انجام روزی گماشتگان ضحاک که برای مارهای شانه‌های وی در پی خوراک می‌گشتند به آبتین بر خوردند. او را به بند کشیدند و به دژخیمان سپردند.فرانک، مادر فریدون، بی شوهر ماند و وقتی دانست ضحاک در خواب دیده که شکستش به دست فریدون است بیمناک شد. فریدون را که کودکی خردسال بود برداشت و به چمن زاری برد که چراگاه گاوی نامور به نام "بُر مایه " بود. از نگهبان مرغزار بزاری در خواست کرد که فریدون را چون فرزند خود بپذیرد و به شیر "برمایه" بپرورد تا از ستم ضحاک دور بماند.
نگهبان مرغزار پذیرفت و سه سال فریدون را نزد خود نگاه داشت و به شیر گاو پرورد. اما ضحاک دست از جستجو بر نداشت و سر انجام دانست که فریدون را برمایه در مرغزار می‌پرورد. گماشتگان خود را به دستگیری فریدون فرستادا. فرانک آگاه شد و دوان دوان به مرغزار آمد و فریدون را برداشت و از بیم ضحاک رو به دشت گذاشت و به جانب کوه البرز روان شد. در البرز کوه فرانک فریدون را به پارسائی که در آنجا خانه داشت و از کار دنیا دور بود سپرد و گفت«ای نیکمرد، پدر این کودک فدای ماران ضحاک شد. ولی فریدون روزی سرور و پیشوای مردمان خواهدشد و کین کشتگان را از ضحاک ستمگر باز خواهد گرفت. تو فریدون را چون پدر باش و او را چون فرزند خود بپرور.» مرد پارسا پذیرفت وبه پرورش فریدون کمر بست. فردای آنروزگماشتگان به مرغزاررسیدندامااوراپیدانکردندضحاک ازخشم دستوردادگاوبرمایه راکشتندوخانه راآتش زدندوازخانه ای که فریدون درآن زندگی میکردچیزی برجای نماند

آگاه شدن فریـــدون ازپشت (نیاکان ) خود

سالی چند گذشت و فریدون بزرگ شد. جوانی بلند بالا و زورمند و دلاورشد. اما نمی‌دانست فرزند کیست. چون شانزده ساله شد از کوه به دشت آمد و نزد مادر خود رفت و از او خواست تا بگوید پدرش کیست و از کدام نژاد است.

آنگاه فرانک راز پنهان را آشکار کرد و گفت«ای فرند دلیر، پدر تو آزاد مردی از ایرانیان بود. نژاد کیانی داشت و نسبتش به پشت تهمورس دیوبند پادشاه نامدار می‌رسید. مردی خردمند و نیک سرشت و بی آزار بود. ضحاک ستمگر او را به دژخیمان سپرد تا از مغزش برای ماران خورش ساختند. من بی شوهر شدم و تو بی پدر ماندی. آنگاه ضحاک خوابی دید و اختر شناسان و خواب گزاران گفتند که فریدون نامی از ایرانیان به جنگ وی بر خواهد خاست و او را به گرز گران خواهد کوفت. ضحاک در جستجوی تو افتاد. من از بیم تو را به نگهبان مرغزاری سپردم تا تورا پیش گاو گرانمایه‌ای که داشت بپرورد. به ضحاک آگاهی رسید. ضحاک گاو را کشت و خانه ما را ویران کرد. ناچار از خانه بریدم و تو را از ترس مار دوش ستمگر به البرز کوه پناه دادم.»

خشـم فریــــــدون

فریدون چون داستان را شنید خونش به جوش آمد و دلش پر درد شد و آتش کین در درونش زبانه کشید. رو به مادر کرد و گفت:«مادر، اکنون که این ضحاک ستمگر روزگار ما را تباه کرده و این همه از ایرانیان را به خاک و خون کشیده من نیز روزگارش را تباه خواهم ساخت. دست به شمشیر خواهم برد و کاخ وایوان او را با خاک یکسان خواهم کرد.»

فرانک گفت:«فرزند دلاورم، این سخن از روی دانایی نیست. تو نمی‌توانی با جهانی در افتی. ضحاک ستمگر زورمند است و سپاه فراوان دارد. هر زمان که بخواهد از هر گوشه ی کشور صد هزار مرد جنگی آماده کارزار به خدمتش می‌آیند. جوانی مکن و روی از پند مادر مپیچ و تا راه و چاره کار را نیافته‌ای دست به شمشیرمبر.»
بیم ضحاک ازفریـــدون و گرفتن گواهی بر دادگری خویش

از آن سوی ضحاک از اندیشه فریدون پیوسته نگران و ترسان بود و گاه به گاه از وحشت نام فریدون را بر زبان می‌راند. می‌دانست که فریدون زنده‌است و به خون او تشنه.ضحاک چنان از فریدون به ترس و بیم افتاده بود که تنهاراه چاره وعوامفریبی  رادرآن دیدکه بزرگان و نامداران را انجمن کند تا بر دادگری و بخشندگی او گواهی بنویسند و آن را مُهر کنند

روزی ضحاک فرمان داد تا بارگاه را آراستند. خود بر تخت عاج نشست و تاج فیروز ه بر سر گذاشت و دستور داد تا موبدان شهر را بخوانند. آنگاه روی به آنان کرد و گفت:«شما آگاهید که من دشمنی بزرگ دارم که گرچه جوان است اما دلیر و نام جوست و در پی بر انداختن تاج و تخت من است. جانم ازاندیشه این دشمن همیشه در بیم است. باید چاره‌ای جست: باید گواهی نوشت که من پادشاهی دادگر و بخشنده‌ام و جز راستی و نیکی نورزیده‌ام تا دشمن بد خواه بهانه کین جوئی نداشته باشد. باید همه بزرگان و نامداران این نامه را گواهی کنند.»

دنباله دارد..........

تاریـخ ایرانزمین

مـاربدوش ستمگـر ، وخیــزش کاوه ی آهنگـــــر ( بخش یکم )

جمشیدیکی ازبزرگترین فرمانروایان ایران زمین است بنابه گفته ی  شاهنامه درزمان پادشاهی وی برای نخستین بارکارهای بزرگی برای پیشرفت وشهریگری (تمدن) بشرانجام گرفت برای نمونه :آب کردن آهن وساختن ابزارآلات زندگی وجنگ افزار، بکاربردن داروهای گیاهی برای درمان بیماری هاـ بافتن پارچه ازالیاف وپشم حیوانات ـــ بکارگیری نخ وسوزن برای دوختن لباس ــ ساختن خشت وآجربرای خانه سازی ودیوارکشی  ــ ساختن گرمابه ـ وبیرون آوردن جواهرات وسنگهای قیمتی مانندیاقوت بیجاده وسیم وزرازسنگهاـ وهمچنین بکارگرفتن خوشبوها مانندعودعنبرگلاب ودیگرموادخوشبوـ گروهبندی کشاورزان وسپاهیان وسایرگروهها برای کارآیی بیشتر ـ وبزرگترازهمه بنیان گزاری جشن زیباوجاویدان نــوروزدردوران فرمانروایی جمشیدبود.
واماافسوس درپایان عمر براثرخودبزرگ بینی وغروربیش ازاندازه سخنان نسنجیده ای برزبان آوردوخودرابالاتروبرترازهمه ی جهان آفرینش دانست .با این ناسپاسی بزرگ ،فره ی ایزدی ( که همان یاری وپشتیبانی وروشنایی جاویدان اهورامزداست )ازوی برگشت ودرمیان سپاهیان آشوب وبلوابرخاست .دراین هنگامه بودکه ضحاک تازی زمان رادریافت وبه ایران تاخت .شماری ازسپاهیان ایران که درجستجوی پادشاهی نوبودندندانسته به اوروی آوردندوناآگاه ازبیدادوستمگری ضحاک اورابرخودفرمانرواکردند.ضحاک بابهره گیری ازپریشانی وآشفتگی سپاهیان ایران  وبانیرنگ وفریب وبازور برسرزمین آریاچیره شد.

ضحاک سپاهی فراوانی آماده کرد و به دستگیری جمشید فرستاد. جمشید تا صد سال خود را از دیده‌ها نهان می‌داشت. اما سر انجام در کنار دریای چین بدام افتاد. ضحاک فرمان داد تا او را با ارّه به دو نیم کردند و خود تخت و تاج و گنج و کاخ او را به زوردردست گرفت. جمشید سراسر هفتصد سال زیست و هرچند به فره وشکوه او پادشاهی نبود سر انجام به تیره بختی از جهان رفت. جمشید دو دختر خوب رو داشت: یکی شهر نواز و دیگری ارنواز. این دو نیز در دست ضحاک ستمگر گرفتار شدند و از ترس به فرمان او در آمدند. ضحاک هر دو را به کاخ خود برد و آنان را به همراهی دو تن دیگر (ارمایل و گرمایل‌) به پرستاری و خورشگری ماران گماشت.

دوران ضحاک هزارسال بود. رفته رفته هنـر،خردمندی ،نیکی و راستی نهان گشت ،دروغگویی ورویه کاری (ظاهرسازی )، دزدی وناراستی چاپلوسی ،خرافات وفریب ونیرنگ ، جادوگری ورمالی ،گزند وعوامفریبی ،وچپاول دارایی های مردم آشکارشدودرسرزمین آریاگسترش یافت .  در آن زمان هرشب دو مرد را می‌گرفتند و از مغز سرآنان خوراک برای ماران ضحاک فراهم می‌آوردند. روزی دو تن بنامهای ارمایل و گرمایل چاره اندیشیدند تا به آشپزخانه ضحاک راه یابند تا روزی یک نفر که خونشان را می‌ریزند، رها سازند. گماشتگان ضحاک هر روز دو تن را به ستم می‌گرفتند و به آشپزخانه می‌آوردند تا مغزشان را خوراک ماران کنند. اما شهر نواز و ارنواز و آن دو تن که نیک دل بودند و تاب این ستمگری را نداشتند هر روز یکی از آنان را آزاد می‌کردند و روانه کوه و دشت می‌نمودندتادرآنجابدورازدسترس دژخیمان پنهان شوند و به جای مغز او از مغز سر گوسفند خورش می‌ساختند. بدین سان هرماه سی جوان را آزاد می‌ساختند و چندین بُز و میش بدیشان می دادند تا راه دشتها را پیش گیرند.

داستان ضحاک با پدرش

ضحاک تازی فرزند امیری  دادگر به نام مرداس بود. اهریمن که در جهان جز فتنه و آشوب کاری نداشت کمر به گمراه کردن ضحاک جوان بست. پس خود را به شکل مردی نیک خواه و آراسته درآورد و نزد ضحاک رفت و سر در گوش او گذاشت و سخنهای نغز و فریبنده گفت. ضحاک فریفته او شد. آنگاه اهریمن گفت:«ای ضحاک، می‌خواهم رازی با تو درمیان بگذارم. اما باید سوگند بخوری که این راز را با کسی نگویی.» ضحاک سوگند خورد.

اهریمن چون بی بیم (مطمئن) شد گفت:«چرا باید تا چون تو جوانی هست پدر پیرت فرمانروایی  کند؟ چرا سستی می‌کنی؟ پدرت را از میان بردار و خود پادشاه شو. همه کاخ و گنج و سپاه از آن تو خواهد شد.» ضحاک که جوانی تهی مغز بود دلش از راه به در رفت و در کشتن پدر با اهریمن یار شد. اما نمی‌دانست چگونه پدر را نابود کند. اهریمن گفت:«اندوهگین مباش چاره این کار با من است.» مرداس باغی دلکش داشت. هر روز بامداد از خواب برمی‌خواست و پیش از دمیدن آفتاب در آن به نیایش می‌پرداخت. اهریمن بر سر راه او چاهی کند و روی آن را با شاخ و برگ پوشانید. روز دیگر مرداس نگون بخت که برای نیایش می‌رفت در چاه افتاد و کشته شد و ضحاک ناسپاس بر تخت امیری  نشست.
فریب اهریمن

چون ضحاکفرمانروا شد، اهریمن خود را به صورت جوانی خردمند و سخنگو آراست و نزد ضحاک رفت و گفت:«من مردی هنرمندم و هنرم ساختن خورشها و غذاهای شاهانه‌است.»

ضحاک ساختن خورش  و آراستن سفره را به او واگذاشت. اهریمن سفره بسیار رنگینی با خورشهای گوناگون و گوارا از پرندگان و چهارپایان، آماده کرد. ضحاک خشنود شد. روز دیگرسفره رنگین تری فراهم کرد و همچنین هر روز خورش  بهتری می‌ساخت.

روز چهارم ضحاک شکم پرور چنان شاد شد که رو به جوان کرد و گفت:«هر چه آرزو داری از من بخواه.» اهریمن که جویای این زمان بود گفت:«سرورمن ، دل من از مهر تو لبریز است و جز شادی تو چیزی نمی‌خواهم. تنها یک آرزو دارم و آن اینکه اجازه دهی دو کتف تو را از راه بندگی ببوسم.» ضحاک پرک (اجازه )داد. اهریمن لب بر دو کتف وی  نهاد و ناگاه از روی زمین ناپدید شد.
روییدن مار بر دوش ضحاک

بسیارشگفت انگیزست ،بر جای بوسهٔ لبان اهریمن، بر دو کتف ضحاک دو مار سیاه روئید. مارها را از بن بریدند، اما به جای آنها بی درنگ دو مار دیگر روئید. ضحاک پریشان شد و در پی چاره افتاد. پزشکان هر چه کوشیدند سودمند نیافتاد.

وقتی همه پزشکان درماندند اهریمن خود را به نمای پزشکی ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت:«بریدن ماران سودی ندارد. داروی این درد مغز سر انسان است. برای آنکه ماران آرام باشند و گزندی نرسانند چاره آنست که هر روز دو تن را بکشند و از مغز سر آنها برای ماران خورش بسازند. شاید از این راه سرانجام، ماران بمیرند.»

اهریمن که با آدمیان و آسودگی آنان دشمن بود، می‌خواست از این راه همه مردم را به کشتن دهد و تخمهٔ آدمیان را براندازد.
 
ضحاک، دستورداد تا جمشید را به دو نیم کنند.

در همین روزگار بود که جمشید را خود بینی فرا گرفت و فره ایزدی از او دور شد. ضحاک زمان را دریافت و به ایران تاخت. بسیاری از ایرانیان که در جستجو ی فرمانروای نو بودند ندانسته وبایک ندانم کاری بزرگ تاریخی به او روی آوردند و ناآگاه از بیداد و ستمگری ضحاک او را بر خود فرمانروا کردند.

ضحاک سپاهی فراوانی آماده کرد و به دستگیری جمشید فرستاد. جمشید تا صد سال خود را از دیده‌ها نهان می‌داشت. اما سر انجام در کنار دریای چین بدام افتاد. ضحاک فرمان داد تا او را با ارّه به دو نیم کردند و خود تخت و تاج و گنج و کاخ او را به بافریب وزوردردست گرفت. جمشید سراسر هفتصد سال زیست و هرچند به فره وشکوه او پادشاهی نبود سر انجام به تیره بختی از جهان رفت.جمشید دو دختر خوب رو داشت: یکی شهر نواز و دیگری ارنواز. این دو نیز در دست ضحاک ستمگر گرفتار شدند و از ترس به فرمان او در آمدند. ضحاک هر دو را به کاخ خود برد و آنان را به همراهی دو تن دیگر (ارمایل و گرمایل‌) به پرستاری و خورشگری ماران گماشت.

گماشتگان ضحاک هر روز دو تن را به ستم می‌گرفتند و به آشپزخانه می‌آوردند تا مغزشان را خوراک ماران کنند. اما شهر نواز و ارنواز و آن دو تن که نیک دل بودند و تاب این ستمگری را نداشتند هر روز یکی از آنان را آزاد می‌کردند و روانه کوه و دشت می‌نمودند و به جای مغز او از مغز سر گوسفند خورش می‌ساختندوسرانجام بدست فریدون ازبندضحاک رهایی یافتند.

خواب دیدن ضحاک

چوضحاک برتخت شدشهریـــار    براوسالیــــان انجمن شدهزار

سراســــرزمانه بدوگشت بــاز      برآمــــــــــدبرین روزگاری دراز

هنرخوارشد، جادویی ارجمنـد      نهـــان راستی ،آشکاراگزنـد

شده بربدی دست دیوان دراز        زنیکی نبودی سخن  جزبراز

ندانست خودجزبـــــدآموختن       جزازغارت وکشتن وسوختن

...... دنباله دارد

بیست وپنجم اردیبهشت ،روزبزرگداشت فردوسی گرامی باد

شـــاهنـامه ،شنـاسنــامه ی ملی مــا ! ـ ( ۲)

کلید خـــردراتــودادی به من      تودادی به من یاد،عشق وطن

بــودتابجـــاگـــــردش روزگار      سخن برمــــــدارتوداردقـــــرار

دکتــرنسرین خزاعی :

" این شعررابمناسبت برگزاری کنگره بین المللی هزاره ی تدوین شاهنامه دردانشگاه تهران ،سرودم ودرهمان کنگره خواندم که به همراه یک تابلونقاشی که ازفردوسی وشاهنامه وسیمرغ درآسمان کشیده بودم به خاک پای آن شاعربزرگ ملی پیشکش شد." :

درودای شهنشــاه ملک سخن        پیــــــــام آورروزگــــــــــــــارکهــن

تراســـال باشدفزون ازهــــــزار        سپــاه تـــورفته برون ازشمـــــار

کهن گشت تاریخ وتوزنــــده ای        به چـرخ ادب مهـــررخشنــده ای

غلام توشدماه وبهـــــرام وتیــر        حکیم خردمنـــد،دهقــان پیـــــــر

زعشقی که برجانت آتش نهــاد       یکی رستـــــم اززال ورودابـة زاد

همی بی تودستان مامرده بود       گل باغ افسانه افســـرده بــــــود

توپــروردی آن رستــــــم زال را      تــودادی بـدویــــال وکوپـــــــال را

به بازوی اوفّر و زور تــــو بــــود      به رگهاش جوشـان غــرورتوبــود

توکردیش سلطان گردنکشــان       نشــانــدیش برتارک کهکشــــــان

که سرکو بـــــدازقهــــرمریخ را         دگــــرگون کندعـــــــزم تاریخ را

قلــم برتــــرآمدزشمشیرتیـــــز       که این  بـــــّردآن آوردرستخیــــز

تهمتن تـویی ای ســــوارسخن        ادب ازتــــونــــازدبه هــــرانجمن

چوبررخش همت سبک تاختی         بنــــــای ادب رابـــــرافــــراختی

چــــومایه زلفظ دری داشتـــی        لـــــوای سخن رابـــــرافراشتی

زقاف قلــــم تاستیـــــــغ  قــــدر       گرفتی تــــو آفاق رازیـــرپــــــر

کلام توآن پـــورآتش فش است       که جان مایه اش تیردرترکش است

عیـارسخن درتــــرازوی توست       ازآن برتــراندیشه وخــــــوی توست

سخن رابه نیکی بیاراستی           نگشتی مگــــربــــــــردرراستــــی

گهــرراکلیــــدهنــرساختــــــــی     به بـدگوهــــربی هنـــــــــرتاختی

چــوگفتی زگـــردان بارای وفن        همــان پهلوانــــان لشکــــرشکن

نمودی همه راه ورسم مهـــــی       بسیجیـــدن فـــّر شــــاهنشهی

زتحلیل گفتــــــارورفتـــارشـــــان      زسنجیدن رای وکــــردارشـــان

تــــــــــواخلاق انسانی آموختی     ره اهرمن  یکســــــره ســوختی

بــــــودتابجــــــاگـــــردش روزگـار     سخن برمـــــدارتــــوداردقــــرار 

کنـــــون بارسالارایـــــران تویی       سخنگــوی ملک دلیـــــران تویی

جهانی ست ازنام تودرخـــروش      توآورده ای خون مارابه جــــوش

کلیـــــدخــــردراتــــودادی به من       تودادی به من یاد،عشق وطن

همـــــــاره زتودارم این رابیــــــاد     که "ایـــران نباشــدتن من مبـــاد"

چوبینم زعشقش دری چامه را     به نـــام توگـــــردانم این خـامه را

ببالــم که: فرزندایـــــــران منــم       یکی مــادرازمهــدشیـــران منم

همی زنده شـــدجانم ازجام او       زدم تکیــه برشــوکت نــــــــام او

ز" نسرین "رخی چهــــره برتافتم    به "گـردآفریـــد "ی سـرافراختم

                                                           پاینــــده ایران