تاریـخ ایرانزمین
جمشیدیکی ازبزرگترین فرمانروایان ایران زمین است بنابه گفته ی شاهنامه درزمان پادشاهی وی برای نخستین بارکارهای بزرگی برای پیشرفت وشهریگری (تمدن) بشرانجام گرفت برای نمونه :آب کردن آهن وساختن ابزارآلات زندگی وجنگ افزار، بکاربردن داروهای گیاهی برای درمان بیماری هاـ بافتن پارچه ازالیاف وپشم حیوانات ـــ بکارگیری نخ وسوزن برای دوختن لباس ــ ساختن خشت وآجربرای خانه سازی ودیوارکشی ــ ساختن گرمابه ـ وبیرون آوردن جواهرات وسنگهای قیمتی مانندیاقوت بیجاده وسیم وزرازسنگهاـ وهمچنین بکارگرفتن خوشبوها مانندعودعنبرگلاب ودیگرموادخوشبوـ گروهبندی کشاورزان وسپاهیان وسایرگروهها برای کارآیی بیشتر ـ وبزرگترازهمه بنیان گزاری جشن زیباوجاویدان نــوروزدردوران فرمانروایی جمشیدبود.
واماافسوس درپایان عمر براثرخودبزرگ بینی وغروربیش ازاندازه سخنان نسنجیده ای برزبان آوردوخودرابالاتروبرترازهمه ی جهان آفرینش دانست .با این ناسپاسی بزرگ ،فره ی ایزدی ( که همان یاری وپشتیبانی وروشنایی جاویدان اهورامزداست )ازوی برگشت ودرمیان سپاهیان آشوب وبلوابرخاست .دراین هنگامه بودکه ضحاک تازی زمان رادریافت وبه ایران تاخت .شماری ازسپاهیان ایران که درجستجوی پادشاهی نوبودندندانسته به اوروی آوردندوناآگاه ازبیدادوستمگری ضحاک اورابرخودفرمانرواکردند.ضحاک بابهره گیری ازپریشانی وآشفتگی سپاهیان ایران وبانیرنگ وفریب وبازور برسرزمین آریاچیره شد.
ضحاک سپاهی فراوانی آماده کرد و به دستگیری جمشید فرستاد. جمشید تا صد سال خود را از دیدهها نهان میداشت. اما سر انجام در کنار دریای چین بدام افتاد. ضحاک فرمان داد تا او را با ارّه به دو نیم کردند و خود تخت و تاج و گنج و کاخ او را به زوردردست گرفت. جمشید سراسر هفتصد سال زیست و هرچند به فره وشکوه او پادشاهی نبود سر انجام به تیره بختی از جهان رفت. جمشید دو دختر خوب رو داشت: یکی شهر نواز و دیگری ارنواز. این دو نیز در دست ضحاک ستمگر گرفتار شدند و از ترس به فرمان او در آمدند. ضحاک هر دو را به کاخ خود برد و آنان را به همراهی دو تن دیگر (ارمایل و گرمایل) به پرستاری و خورشگری ماران گماشت.
دوران ضحاک هزارسال بود. رفته رفته هنـر،خردمندی ،نیکی و راستی نهان گشت ،دروغگویی ورویه کاری (ظاهرسازی )، دزدی وناراستی چاپلوسی ،خرافات وفریب ونیرنگ ، جادوگری ورمالی ،گزند وعوامفریبی ،وچپاول دارایی های مردم آشکارشدودرسرزمین آریاگسترش یافت . در آن زمان هرشب دو مرد را میگرفتند و از مغز سرآنان خوراک برای ماران ضحاک فراهم میآوردند. روزی دو تن بنامهای ارمایل و گرمایل چاره اندیشیدند تا به آشپزخانه ضحاک راه یابند تا روزی یک نفر که خونشان را میریزند، رها سازند. گماشتگان ضحاک هر روز دو تن را به ستم میگرفتند و به آشپزخانه میآوردند تا مغزشان را خوراک ماران کنند. اما شهر نواز و ارنواز و آن دو تن که نیک دل بودند و تاب این ستمگری را نداشتند هر روز یکی از آنان را آزاد میکردند و روانه کوه و دشت مینمودندتادرآنجابدورازدسترس دژخیمان پنهان شوند و به جای مغز او از مغز سر گوسفند خورش میساختند. بدین سان هرماه سی جوان را آزاد میساختند و چندین بُز و میش بدیشان می دادند تا راه دشتها را پیش گیرند.
داستان ضحاک با پدرش
ضحاک تازی فرزند امیری دادگر به نام مرداس بود. اهریمن که در جهان جز فتنه و آشوب کاری نداشت کمر به گمراه کردن ضحاک جوان بست. پس خود را به شکل مردی نیک خواه و آراسته درآورد و نزد ضحاک رفت و سر در گوش او گذاشت و سخنهای نغز و فریبنده گفت. ضحاک فریفته او شد. آنگاه اهریمن گفت:«ای ضحاک، میخواهم رازی با تو درمیان بگذارم. اما باید سوگند بخوری که این راز را با کسی نگویی.» ضحاک سوگند خورد.
اهریمن چون بی بیم (مطمئن) شد گفت:«چرا باید تا چون تو جوانی هست پدر پیرت فرمانروایی کند؟ چرا سستی میکنی؟ پدرت را از میان بردار و خود پادشاه شو. همه کاخ و گنج و سپاه از آن تو خواهد شد.» ضحاک که جوانی تهی مغز بود دلش از راه به در رفت و در کشتن پدر با اهریمن یار شد. اما نمیدانست چگونه پدر را نابود کند. اهریمن گفت:«اندوهگین مباش چاره این کار با من است.» مرداس باغی دلکش داشت. هر روز بامداد از خواب برمیخواست و پیش از دمیدن آفتاب در آن به نیایش میپرداخت. اهریمن بر سر راه او چاهی کند و روی آن را با شاخ و برگ پوشانید. روز دیگر مرداس نگون بخت که برای نیایش میرفت در چاه افتاد و کشته شد و ضحاک ناسپاس بر تخت امیری نشست.
فریب اهریمن
چون ضحاکفرمانروا شد، اهریمن خود را به صورت جوانی خردمند و سخنگو آراست و نزد ضحاک رفت و گفت:«من مردی هنرمندم و هنرم ساختن خورشها و غذاهای شاهانهاست.»
ضحاک ساختن خورش و آراستن سفره را به او واگذاشت. اهریمن سفره بسیار رنگینی با خورشهای گوناگون و گوارا از پرندگان و چهارپایان، آماده کرد. ضحاک خشنود شد. روز دیگرسفره رنگین تری فراهم کرد و همچنین هر روز خورش بهتری میساخت.
روز چهارم ضحاک شکم پرور چنان شاد شد که رو به جوان کرد و گفت:«هر چه آرزو داری از من بخواه.» اهریمن که جویای این زمان بود گفت:«سرورمن ، دل من از مهر تو لبریز است و جز شادی تو چیزی نمیخواهم. تنها یک آرزو دارم و آن اینکه اجازه دهی دو کتف تو را از راه بندگی ببوسم.» ضحاک پرک (اجازه )داد. اهریمن لب بر دو کتف وی نهاد و ناگاه از روی زمین ناپدید شد.
روییدن مار بر دوش ضحاک
بسیارشگفت انگیزست ،بر جای بوسهٔ لبان اهریمن، بر دو کتف ضحاک دو مار سیاه روئید. مارها را از بن بریدند، اما به جای آنها بی درنگ دو مار دیگر روئید. ضحاک پریشان شد و در پی چاره افتاد. پزشکان هر چه کوشیدند سودمند نیافتاد.
وقتی همه پزشکان درماندند اهریمن خود را به نمای پزشکی ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت:«بریدن ماران سودی ندارد. داروی این درد مغز سر انسان است. برای آنکه ماران آرام باشند و گزندی نرسانند چاره آنست که هر روز دو تن را بکشند و از مغز سر آنها برای ماران خورش بسازند. شاید از این راه سرانجام، ماران بمیرند.»
اهریمن که با آدمیان و آسودگی آنان دشمن بود، میخواست از این راه همه مردم را به کشتن دهد و تخمهٔ آدمیان را براندازد.
ضحاک، دستورداد تا جمشید را به دو نیم کنند.
در همین روزگار بود که جمشید را خود بینی فرا گرفت و فره ایزدی از او دور شد. ضحاک زمان را دریافت و به ایران تاخت. بسیاری از ایرانیان که در جستجو ی فرمانروای نو بودند ندانسته وبایک ندانم کاری بزرگ تاریخی به او روی آوردند و ناآگاه از بیداد و ستمگری ضحاک او را بر خود فرمانروا کردند.
ضحاک سپاهی فراوانی آماده کرد و به دستگیری جمشید فرستاد. جمشید تا صد سال خود را از دیدهها نهان میداشت. اما سر انجام در کنار دریای چین بدام افتاد. ضحاک فرمان داد تا او را با ارّه به دو نیم کردند و خود تخت و تاج و گنج و کاخ او را به بافریب وزوردردست گرفت. جمشید سراسر هفتصد سال زیست و هرچند به فره وشکوه او پادشاهی نبود سر انجام به تیره بختی از جهان رفت.جمشید دو دختر خوب رو داشت: یکی شهر نواز و دیگری ارنواز. این دو نیز در دست ضحاک ستمگر گرفتار شدند و از ترس به فرمان او در آمدند. ضحاک هر دو را به کاخ خود برد و آنان را به همراهی دو تن دیگر (ارمایل و گرمایل) به پرستاری و خورشگری ماران گماشت.
گماشتگان ضحاک هر روز دو تن را به ستم میگرفتند و به آشپزخانه میآوردند تا مغزشان را خوراک ماران کنند. اما شهر نواز و ارنواز و آن دو تن که نیک دل بودند و تاب این ستمگری را نداشتند هر روز یکی از آنان را آزاد میکردند و روانه کوه و دشت مینمودند و به جای مغز او از مغز سر گوسفند خورش میساختندوسرانجام بدست فریدون ازبندضحاک رهایی یافتند.
خواب دیدن ضحاک
چوضحاک برتخت شدشهریـــار براوسالیــــان انجمن شدهزار
سراســــرزمانه بدوگشت بــاز برآمــــــــــدبرین روزگاری دراز
هنرخوارشد، جادویی ارجمنـد نهـــان راستی ،آشکاراگزنـد
شده بربدی دست دیوان دراز زنیکی نبودی سخن جزبراز
ندانست خودجزبـــــدآموختن جزازغارت وکشتن وسوختن
...... دنباله دارد