فرشته ای بابالهـــای شکسته !(بخش یکم )
داستــان غم انگیـزوشگفت انگیـزدختری عاشق بنـام ســوری!
( بخش يكم )
" گل مــی کنـــد به بـــاغ نگـاهت جـوانیـم
وقــتی بروی دامــن خـــود می نشانیـم
داغ جنون قــطره ی اشــکم به چشم تو
هر چنــد از دو چـشم خودت می چکانیـم
مـن عابــر شــکســته دل خـلـــوت تو ام
تا بیـکران چشـم خـــودت مــی کشانیم
یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کنـد
انــــدوه و درد غربــت بــی همـزبــانیـــم
وقــتی پـریــد رنگ تــو از پشت قصه هـا
تصویـــر شد نهـــایت رنــگــین کـمانیـم
تو، آن گلی که می شــکفی در خیـال من
پُر می شود زعطـر خوشــت زنـدگانیــم
در کـهـکشان چـشم تو گم می شود دلم
سرگـشتـــه در نــهایــتی از بی نشانیـم
زیـبـــاتـــرین ردیف غـــزلهـــای من توئی
ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـــرو کمانیــم
حـــالا بیـــــا و غــربت مــا را مـــــرور کن
ای یــــادگـــــار وســعت سبـــز جوانیــم"
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گل ســرخی که درجهنم روییــــــد!
درروزگاری نه چندان دور( در پایان دهه ی چهل خورشیدی )یک جوان خوش تیپ وخوش اندام اردبیلی بنام ایوب ...که بعنوان سپاهی دانش دریکی ازروستاهای منطقه ی الموت استان قزوین مشغول بخدمت سربازی می بوددریکروزبهاری دردامنه ی کوهپایه ای پرازآلاله هاوگلهای وحشی بایکی ازدختران زیباودلربای روستای محل خدمت آشناشده وارتباط دوستی وعاطفی برقرارمیکنند، نام این دختر " ســوری " است .سوری دخترصاف وساده دل وگل سرسبدروستااورامیبیندوعاشقش می شود ، دل می بازدوداستان عشق وعاشقی ازهمینجاشروع ورفته رفته به اوج خودش می رسد. دیری نگذشت که دوره ی خدمت سربازی پسرجوان به پایان آمدوسربازجوان کوله بارش رامی بندد ،بی خبروبی سروصداروستاراترک کرده وبه دیارش اردبیل بازمیگردد .پس ازآن چندماه تنهاازراه دوروازراه نامه نگاری ارتباط ادامه می یابد تااینکه بعدازمدتی به نامه های عاشقانه سوری پاسخی نمی رسد دراین میان سوری چه میکند؟سوری چشم به راه بازگشت معشوق می ماندوچندسالی درخانه می نشیند، اماهیچ خبری نیست !ازهرمسافری خبرمیگیرد.اماکم کم هرامیدی به ناامیدی پایان می یابد. . تااینکه سوری بیچاره بناچار بعدازپنج سال چشم به راه ماندن دراوج ناامیدی درپی عشق گم شده اش به راه می افتدوبارسفرمی بندد...دریکی ازروزهای بسیارسردزمستانی ودورازچشم خانواده درلابلای عده ای مسافرکه عازم شهربودندپنهان شد ،خودرابه جاده ی اصلی تهران تبریزرساند وبه اتوبوسی که عازم اردبیل بودسوارشد.
ازالمــــوت تااردبیــــل ،به دنبال نیمه ی گمشــده !
سوری به دنبال که می آید؟ از او چه می داند؟ به چه نشانی دنبال او می آید؟آری فقط می داند که عشق او به دیار اردبیل رفته کوله بارش را می بندد و راهی دیار او می شود،به شهرمعشوق می رسد.او که نشانی نداردچندروزوجب به وجب این شهر را به دنبالش می گرددسرانجام پیدایش می کند اماایکاش پیدانمی کرد . . .سوری باهزاران امیدوآرزوزنگ خانه ای رابصدادرآورد..." (ببخشیداینجاخونه ی آقای ایوب ...است ؟")یک خانمی جوان که بچه ی دوسه ساله ای در بغل داشت دررابازکردوبه سوری گفت:من، همسرایوب هستم! بفرمایید!...وازهمه دردآورتراینکه ایوب هم به وی روی خوش نشان ندادوازگفتگوباوی خودداری کرد.گویی دنیابه دورسرسوری بیچاره چرخید.دختر آواره فهمیدکه جوان عاشق دیروز ، امروز ازدواج کرده ! زن دارد، بچه دارد و زندگی ،همچنین ایوب بعنوان آموزگاردراداره ی فرهنگ استخدام شده زندگی خوبی دارداماازدواج کرده ودیگرکارازکارگذشته است .سوری واقعیت را می بیند، شوک عجیبی بر پیکرش وارد می شود اما دیگر چاره چیست؟.سوری چه می کند؟ آخر عشق او ماورای عشقی است که در ذهن بگنجد!؛عشق اوزمینی نیست به راستی چه کند؟او نمی تواند دل بکند و از دیاری برود که بوی عشق او را می دهد.او تصمیم به ماندن می گیرد. روزهادرخیابانهاپرسه می زندوشبهادرخرابه ای که روبروی منزل ایوب است می خوابدآن هم درسرمای سخت اردبیل .هر روز دلدارخود را از راه دورودرگوشه و کنار می بیند و به همین بسنده می کند. چندین بار خانواده سوری او را به ولایت خود می برند اما باز هم سوری بی تابی کرده و به شهردلداربازمیگردد .چندین سال از این داستان می گذرد و هم اکنون عاشق و معشوق هر دو پیرند و فرسوده، اما آتش سوزان عشق هنوزدرقلب سوری زبانه می کشدوخاموش نشده است .
می گویندروزهای نخست سوری بی خانمان وآواره ،که خانه وسرپناهی نداشت برای زنده ماندن وبدست آوردن لقمه ای نان خالی درکوی وبرزن شهربناچارگدایی میکرد ،درسرمای سخت وتوانفرسای اردبیل مدتی شبهادرخرابه هامی خوابیدتنهادلخوشی اش این بودکه روزهاازخیابانی که خانه ی ایوب درآنجابودردمی شدو ازهوای یارکه نزدیکش بودنفس میکشید.مدتی هم بعنوان خدمتکاردرمنزل یکی ازبزرگان شهرمشغول بکارشدوسرانجام مردم خوب شهر با کمک هم برای سوری جا و مکان تهیه کردند و سوری را دیگر از اهالی اردبیل می دانند. سوری دیگر هرگز به دنبال عشق دیگری نگشت به عشق نخستین خودوفادارماندویک عمر با شرافت زندگی کرد.به راستی که سوری واژه عشق را به معنای واقعی اش تفسیر کرد اما نه با ادبیات و قلم یا که با شعار. بلکه با دل پاکش آری به راستی که سوری باوفاوپاکدل تندیس خوشتراش وخوشنما،ونماددلرباوجاودانه ی دلباختگان راستین دراین دوره وزمانه است ...او به تنفس در هوای یار هم دلخوش است این داستانی است که حقیقت دارد می گویند سوری هنوز هم زنده است و در همین شهر زندگی می کند....وسرانجام اینکه عشق پاک سوری جاودانه خواهدماند! " عشق هرگزنمیمیــــــرد" .
شعر زیبــای سوری از: استاد عاصم اردبیلی
یکی ازشاعران توانای آذربایجانی بنام عاصم اردبیلی که درشهرخودازنزدیک گواه این عشق آتشین بوده گوشه ای ازداستان غم انگیزسوری رابه زبان آذری سروده است این شعر بدون هیچ تردیدی شاهکار شاعر آن است. شاید دلیل جذابیت شعر، واقعی بودن داستان آن باشد. عشق سوری زمینه ای می شود برای شاعر توانای اردبیلی تا شعری بسراید که به راستی شاهکار است. (این شعر در مجموعه شعر قانلی سحر (سحرگاه خونین) به چاپ رسیده است) که متن آذری وبرگردان فارسی این سروده ی ما ندگاروزیبــارادرپست آینده می آورم . دنباله دارد.............
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ " ســوری " نام دخترانه ،نوعی ازریا حین سرخ است (برهان )ورد.نوعی ازگل سرخ وبسیارخوشبوکه آنراگل محمدی نیزگویند(ناظم الاطبا)نام گلی ست سرخ رنگ وهرگل ولاله که سرخ باشدسوری گویند(غیاث اللغات )گل سرخ چون لاله ومانندآن (فرهنگ رشیدی ) ـ سرچشمه لغتنامه ی دهخدا.
2 ـ سپاه دانش نام یک نهادآموزشدهنده بودکه در دوره فرمانروایی حکومت پیشین و نخست وزیری اسداله علم در سال ۱۳۴۱ خورشیدی بنیاد نهاده شد .تاسال 41خورشیدی درروستاهای ایران ازمدارس نوین خبری نبودوآموزش سوادقدیم ومرسوم دینی تنهابوسیله ی مکتب دارهاودرمکتب خانه ها انجام می گرفت .در سطح کشور و در میانگین ردههای سنی ،۸۵٪ ایرانیان در بیسوادی کامل زندگی می کردند تنها راه بیرون آمدن از بیسوادی بهره گرفتن از نیروی دانشآموختگان ایران بود. این سپاه از دانشآموختگان دختروپسرازدورهٔ کامل متوسطه تشکیل میشد که بر پایهٔ لایحهی مصوبه بهمنماه ۱۳۴۱ مجلس شورای ملی ایران برای خدمت درمدارس روستاهای کشوربوجودآمد . آموزگاران سپاه دانش دختروپسریک دورهٔ ۴ ماهه را در مراکز آموزشی ارتش میگذراندند و با درجهٔ گروهبانی (وبالباس ویژه ی سپاهی دانش )برای خدمت در سپاه دانش به وزارت آموزش و پرورش گمارده میشدند. خدمت آنان در سپاه دانش، خدمت زیر پرچم آنها به شمار میآمد. تا سال 1357ش .ه بیست و هشت دوره از پسران و هجده دوره از دختران در این سپاه خدمت کردند که شمار آنها به بیش از یک صد هزار تن رسید. همه خدمات فرهنگی و اجتماعی را سپاهیان دانش به رایگان انجام میدادند.دختـــران و پســران دیپلمه، لیسانسیه، فوق لیسانس و آنهایی که دارای درجه دکترا در رشتههای پزشکی و یا رشتههای دیگر بودند و خدمت زیر پرچم را می بایستی انجام دهند، پس از یک دوره کارآموزی چهار ماهه بین این سه نهاد ، سپاه دانش ، سپاه بهداشت وسپاه ترویج وآبادانی تقسیم میشدند. دانش نوین روزومدرسه های جدید،کشاورزی مکانیزه وبهداشت همگانی تادورترین روستاهای ایرانزمین بوسیله ی آنان گسترش یافت. ــ سرچشمه : ویکی پدیا.(برای آگاهی بیشتردراین باره به "دانشنامه ی آزادویکی پدیا "مراجعه فرمایید)