پیشکش به همه ی دختران وزنان ستمدیده ( 2 )
عـالمتـــاج قایم مقامی ،(ژالـــه ) گُل سـرخی درکویــــر!
ـــ حسین پژمان بختیاری(شاعرنامدار) تنهافرزنداین پیوندکه شایدبیش ازمادررنج وناکامی وشکست ناشی ازناهماهنگی هاآواراوشده ،می نویسد:
"مادرم درآغازجوانی بودوپدرم درپایان جوانی مادرم اهل شعروسخن وکتاب بودوپدرم مردجنگ وجدال وکشمکش مادرم به ارزش پول آگاه نبودوپدرم وارونه ی آن پول دوست وتااندازه ای خسیس بود،مادرم ازمکتب به خانه ی شوهررفته بودوپدرم ازمیدانهای جنگ وخونریزی به کانون خانوادگی گام گذارده بودآن ازاین عشق وعلاقه وهمنوایی میخواست ،واین ازآن حداعلای خانه داری وشوهرستایی وفرمانبرداری وصرفه جویی ....."ژاله میگوید:
من نــوازش طلب ،اوبی خبـــرازخــواهش من
پی ســــامان دگــربود،اگــــرداشت ســــــری
نــام برنـــام بـرافـــــــزودی وزربــــــــرزر،لیک
نه ازآن نــــام نشــــانی ،نه ازآن زرثمــــــری
چیست ســـودمن وســرمایه عیش من ازآنک
شوهــــرم سیــم وزری داردوجاه وخطــری
زن بجزجامه ونان ،عاطفه می خواهدوعشق
کو،نه زین داشت نشــانی ونه ازآن خبــــری
امااین هنوزگوشه ای ازتلخ کامیهابودتوفانی که درزندگی اووخانواده اش وزیدن گرفت آهنگ فروکش کردن نداشت ،چندماه پس ازاین پیوند اجباری وناخواسته مهربانترین پشتیبان ومخاطبی راکه سراغ داشت یعنی مادرش روازدست دادودرگذشت نابه هنگام مادربس نبودُچهل روزپس ازمرگ مادرپدرش نیزرخت سفربربست وبی کسی وی راکامل کرد.پس ازتولدفرزندش حسین (پژمان بختیاری )نیزازاندک امیدواری که به دگرگونی رویه ی همسرش داشت ناامیدشدوخودرادرشهری غریبُ، تنهاوبی کس وناآشنایافت بناچارتصمیم گرفت که به فراهان وبه نزدبرادرش برگردد.شوهرکه دلبستگی اوبه فرزندرامی دانست کودک رابه چشم یک گروگان نگریست واجازه نداداورابه همراه خودببرد،عالمتاج به تنهایی به زادگاهش برگشت .مادروفرزندهردوسرنوشت وزندگی بسیارغم انگیزی داشته اندبطوریکه پژمان بختیاری نیزنتوانست پدرومادررابه هم نزدیک کند.پس ازهفت سال زندگی زناشویی پرآشوب ازهم جداشدندوسرپرستی فرزندراپدربرعهده گرفت پس ازدرگذشت پدرُ،پژمان زیرنظرعلی قلی خان سرداراسعدوجعفرقلی خان سرداراسعد،به دورازدامان پرمهرمادر،بزرگ شد.بیست وچهارساله بودکه مانندکودکی خردسال بسوی مادررفت ودوره ی جوانی رابامادرپیرشاعرش گذرانیدبگفته ی پژمان ،ژاله سالهای آخرعمررابه خواندن کتابهای ادبی ،تاریخ ونجوم گذراند،شصت وسه سال زندگی کردوروزپنجم مهرماه ،۱۳۲۵ش درتهران درگذشت ودرامامزاده حسن (جنوب غربی تهران )به خاک سپرده شد.آری پژمان پس ازپانزده سال خودراازچنگ سرداراسعدرهانیدودرسن ۲۴سالگی توانست مادررنج کشیده اش راکه جزسیمایی مبهم وغبارگرفته ازوی بخاطرنداشت بازیابدوزندگی اش رابااوگره بزند. ژاله درآن هنگام ۴۱سال ازعمرش میگذشت ۲۲سال باقیمانده رادرکنارفرزندزیست وسال ۱۳۲۵خورشیدی جهان رابدرودگفت وپژمان که تاآن زمان باتجربه ی تلخ دوران کودکی ُیابیم ازدست دادن دیگربارمادر،تن به ازدواج نداده بود،پس ازآن نیزتنهازیست وسال ۱۳۵۳خورشیدی درسن ۷۴سالگی اونیزدرگذشت .روان آن دوشیرین سخن شادویادویادمانشان ماندگار.![]()
![]()
ازسروده های اوست :"فــــرق مـــردوزن " ـــــ ( ژالـــــه )
خواهـرم پرسیــد:فرق مــردوزن درچیست ؟گفتـم :
گویمت این قصــه را،بــانکته ای ســـــربستــه اما!
دردکــــــان آفــرینش جنس مـاواوست یکســــان ،
عمـــرماطی می شـــود،درکیسه ای دربستـه اما
برفــــرازکاخ هستی اوبه پــــروازاست ،ومــــاهم
جنبشی داریــم درکنــج قفــس ،پـــــربستـــه اما
دست قــــدرت فرش کردست ازازل بـاغ جنــان را
زیـــرپای مــــادران ،بــرروی مــــــادربستـــــه اما
ناامیـــدازبخت نتـــوان شدکه بس درهــای رحمت
پیش روی ماست تادامـــــــان محشــر،بسته اما
گرنبــــازی خویش راای آشیـــان گم کرده ای زن
غیـــرازاین ره نیـــــزباشــدراه دیگـــــر،بسته اما
تابـــــــرون آیـــدزن ازاین محبس مـــردآفریــــده
دست وپاباید،که هست ای جان خواهربسته اما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ