بخوانیـــد و بخنــدیــد!
ماست هاراکیسه کردنــــد ؟!! ریشه ی ضرب المثلهـــا ـ ( ۱ )
راستی راستی آیامی دانیدنخستین باراین ضرب المثل چگونه پیداشد؟!چراوچگونه ماست هاراکیسه کردند؟!شایدهم بدانیدولی برای آنهاکه نمی دانندمیگویم :
درواپسین سالهای فرمانروایی ناصرالدین شاه قاجار،کریم خان سردارمنصورنامزدبه مختارالسلطنه (پدررکن الدین مختاری ـ نامدار)سرنشین شهربانی (رییس نظمیـه ) تهران می بودکه سرپرستی (بلدیه )شهـــرداری تهران راهم باخودیـــدک می کشید. این مردبرناساز پسرش رکن الدین ، مردی باینده (وظیفه )شناس ودلسوزبودوهمه ی کارهای کوچک وبزرگ راباریزبینی زیرنگاه خودداشت وبویژه بسیارنگهبانی میکرد که نرخ کالاهای همگانی مردم گران نشود.روزی وی راآگاه کردندکه :ای سرنشین ناآگاه چه نشسته ای که نرخ ماست درپایتخت گران شده است !مختارالسلطنه چندبازرس به کوچه وبازارشهرفرستاد.ولی بازرس هابرگشتندوهمه گزارش دادندکه :خیرقربان !خاطرمبارک آسوده باشدکه نرخ ماست مانندروزهای گذشته همان منی دوقِـران است ـ (درآن زمان کیلومیلودرکارنبودوبرای سنجش کالامن ویاچارک بکارمی رفت وکالارامنی چندمی گفتند،وهمانسان بجای ریال سکه ی قِران درکشورروان می بود) ـ وبه زبان امروزبازرس هاباگرفتن پول چایی وشیرینی ازماست فروشهاداستان راماست مالی می کردند! ولی بازهم فریادمردم جسته وگریخته به گوش سرنشین شهربانی رسیدکه نرخ ماست گران شده !.
این بارخودمختارالسلطنه برای آگاهی ازنزدیک ،بارخت دگرگون براه افتادوچندفراش ( گماشته ـ مامورنظمیه )جندین گام دورتردرپشت سرش می آمدند.سرنشین شهربانی وسرپرست شهرداری به نخستین ماست فروشی که رسیدگفت : پدرجان ماست منی چنده ؟!ماست فروش که مختارالسلطنه راتاآنروزندیده بودونمی شناخت گفت :پدرجان چه جورماستی می خواهی ؟! مختارالسلطنه گفت :مگرچندجورماست داری ؟! ماست فروش پاسخ داد:قربون شکل ماهت ،دوجورماست داریم ،یکی ماست مختارالسلطنه است ( به نرخ شهرداری ) که منی دوقِــران است ودیگری ماست کیسه ای خوب منی چهارقِران ! مختارالسلطنه جلوتررفت وازنزدیک ماست مختاری رادیدکه درست ماننددوغ ،شل وآبکی ست ولی ماست کیسه ای اعلارادیدکه براستی ماست سفت وخوبی بود.بی درنگ فراش هاراصداکرد،فراش هاآمدندوبه دستورمختارالسلطنه ماست فروش راکه گویااز مردم پیرامون اصفهان بودوشلوارمشکی گشادی به پاداشت،کمربندی راسفت وسخت به کمرش بستندواوراازدرختی برویه ی وارونه آویزان کردندبدانسانکه پاهای اوبه سوی بالاوسرش به سوی زمین بودوهمه ی ماست های مختاری راازپاچه های گشادبه درون شلوارش ریختندبه آنسانکه ازکمرتاسرپاچه های شلوارش پرماست شل وآبکی شد! وسپس به فراش هادستوردادکه همانجاودرنزدوی بمانندتاهرگاه ماست ،کیسه ای وسفت وآبگرفته شداورابحال نخستین برگردانندوپرک (اجازه )دهندشلواردیگری بپـوشد .این رخدادازسوی همان مردمی که بیننده ی داستان بودندباشتاب درهمه ی تهران آن روزپخش شدوپیش ازآنکه مختارالسلطنه به سوی ماست فروش دیگری برود همه ی ماست فروشان پایتخت ازترس مختارالسلطنه بی درنگ ماست هایشان راکیسه کردند! تاآب زیادی آن گرفته شودواین داستان زدن وماننده آوردن (ضرب المثل) هم ازآن روزگاربــرای مابه یادگارمانـــد.......
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ،ن ـ ای کاش یکی هم ، اکنون پیدامی شدوچنــدنفرازاین گرانفروشان ،کم فروشان ودروغگویان بیدادگررابرویه ی وارونه آویزان می کردوماست توی شلوارشان می ریخت ! شایددیگرگرانفروشان ماست هایشان راکیسه می کردند!!